شهادت حضرت سید الساجدین علیه السلام
شهادت سید الساجدین حضرت زین العابدین علیه السلام تسلیت باد.
شهادت سید الساجدین حضرت زین العابدین علیه السلام تسلیت باد.
امام حسین(ع):
"قیام من بر مبنای تمایلات نفسانی نیست، من به منظور طغیان و فساد و تباهی و ستم خروج نمی کنم، بلکه انگیزه ام اصلاح امت جدم رسول خدا است و مقصود و منظورم امر به معروف و نهی از منکر است."
سید الشهدا(ع) در واقعه ی کربلا معنای بسیطی از امر به معروف و نهی از منکر ارائه می کند. سپاهیان حسین(ع)نشان می دهند امر به معروف و نهی از منکر معنایی گسترده تر از تذکر به بدحجابان یا نکوهش روزه خواران داراست.
در تاریخ مشهور است لشگریانی که در مقابل یاران سیدالشهدا می جنگیدند در رود فرات غسل می کردند که ثواب جنگیدنشان علیه حسین(ع) بیشتر شود! در مقابل حسین (ع)، جانباز و یار امیرالمومنین (ع) در صفین ایستاده بود،کسی که به تجهد مشهور بوده و شانزده بار با پای پیاده به سفر حج رفته است. اگر با معنای ناقص امر به معروف و نهی از منکر به لشگریان یزید نظاره شود دلیلی برای جنگیدن و امر به معروف و نهی از منکر وجود ندارد زیرا بسیاری از ان ها با پیشانی های پینه بسته از سجده به کربلا امده بودند!
آنچه حسین (ع)در مقابل آن قیام کرد ظلم حاکمان، غارت بیت المال مسلمین، تزویر و انحراف ناشی از کمرنگ شدن آرمان های اصیل اسلامی و بسنده کردن صرف به ظواهر بود.در حکومتی که یزید سردمدار ان بود پاسخ این امر به معروف و نهی از منکر با شمشیر داده شد و منادی این امر به معروف و نهی از منکر در قتلگاه به شهادت رسید و مصیبت های عظیمی بر خانواده ی ایشان روا شد.
از دیدگاه اسلام، هیچ عملى نمى تواند با فریضه امر به معروف و نهى از منکر برابرى کند و امت اسلامى مادامى بهترین امتهاست که به این دو واجب شرعى عمل کند. قرآن کریم در این باره مى فرماید:
"شما بهترین امتى بودید که پدید آمدید ( از این جهت که ) امر به معروف و نهى از منکر مى کنید و به خدا ایمان دارید."(ال عمران110) در این آیه امر به معروف و نهى از منکر در کنار ایمان به خدا قرار گرفته و این نشانه اهمیت و عظمت این فریضه است.
همچنین قرآن کریم امر به معروف و نهی از منکر را از مهم ترین آرمانهاى تشکیل دهندگان حکومت اسلامى معرفى کرده و بیان میکند:"همان کسانى که هرگاه درزمین به آنان قدرت بخشیدیم نماز رابرپا مى دارند، وزکات مى دهند، وامر به معروف ونهى از منکر مى کنند، و پایان همه کارها از آن خداست."(حج 41)
حضرت على (ع) امر به معروف و نهى از منکر را از همه نیکى ها حتى از جهاد، به مراتب برتر و مهم تر شمرده، مى فرماید:
"تمام کارهاى نیک و (حتى) جهاد در راه خدا در برابر امر به معروف و نهى از منکر، جز به قطره اى در برابر دریاى بى کران نمى مانند."(نهج البلاغه حکمت374)
برترى امر به معروف و نهى از منکر بر سایر اعمال در این است که قوام و استوارى سایر نیکی ها در گرو برپایى این فرایض است. فرد و جامعه وقتى مى تواند در مقاومت و جهاد علیه دشمن خارجى به موفقیت نایل شود که موانع و مفاسد داخلى را در پرتو امر به معروف و نهى از منکر ریشه کن کرده باشد.
امر به معروف و نهى از منکر، نقش ارزنده اى در اجراى احکام و حدود الهى داشته و پشتوانه محکمى براى تثبیت ارزش ها و ریشه کنى مفاسد اجتماعى است.
تجربه نشان مى دهد که در طول تاریخ پر فراز و نشیب اسلام، هرگاه مسلمانان نسبت به محیط احساس مسئولیت مى کردند و به وقایع پیرامون خود واکنش نشان می دادند، دیگر دستورات الهى نیز ارزش واقعى خود را در متن جامعه پیدا مى کرد و اعمال خلاف در جامعه کمتر رخ مى نمود،به عکس هر گاه امر به معروف و نهى از منکر به صورت ارزش فراموش شده در مى آمد و مورد غفلت یا کم توجهى قرار مى گرفت، دیگر احکام الهى اسلام از قبیل نماز، روزه، زکات، حج نیز هر روز کم رنگ تر و بى فروغ تر مى گشت.
در عصر حاضر که حدود 1400 سال از واقعه ی کربلا می گذرد،با تشکیل نظام جمهوری اسلامی که محصول انقلاب بر آمده از آرمان های اسلامی است، انتظار می رود کارگزاران بیش از سایرین در مقابل امر به معروف و نهی از منکر که به صورت نقد و پیشتهاد ارائه می گردد منعطف باشند،.همچنین به دلیل وجود قانون اساسی و ساختار های مبتنی بر اسلام امر به معروف و نهی از منکری که مربوط به مفاسد اداری و حاکمیتی باشد نه به صورت برخورد شخصی بلکه با گزارش دهی به مراکز ذی صلاح انجام می شود.
اخبار ناگواری که هر از چندگاهی به گوش می رسد نشان می دهد در برخی موارد نه تنها از شخص گزارش دهنده تقدیر و تشکر نمی شود بلکه با او برخورد هم صورت می گیرد.
مثلا مدیر بانکی که فساد اقتصادی موجود در بانک را به مراجع گزارش می کند مورد غضب مسئولان بالادستی خود قرار گرفته و بعد از کاهش حقوق از کار اخراج می شود، متاسفانه تعداد این موارد کم نبوده و وقوع آن در جامعه ای که امر به معروف و نهی از منکر از اصول رفتار اجتماعی ان است به هیچ وجه پسندیده نیست.
روزگاری در حکومت بنی امیه سیدالشهدا به عنوان بزرگترین ناهی از منکر به شهادت رسید و جمهوری اسلامی بر پایه ی آرمان های ایشان شکل گرفت اما با توجه به مثال ذکر شده و مثال های مشابه مشهود است که هنوز امر به معروف و نهی از منکری که حسین(ع)از ان تفسیر عملی برای تاریخ بر جای گذاشت در شئون اجتماعی ما ملموس نیست.
برای جلوگیری از برخورد با گزارش دهندگان تخلف لازم است قوانینی با ضمانت اجرایی بالا مصوب گردد که این ناهیان از منکر را در مقابل آسیب های مادی و معنوی که ممکن است به آن ها وارد شود محافظت کرده و حتی مورد تقدیر قرار دهد.
همچنین ایجاد بستر های مناسب و امن گزارش دهی در کنار تصویب قوانین مذکور باعث می شود مردم با آسودگی خاطر بیشتری در مقابل خطارت احتمالی اقدام به گزارش دهی تخلفات کنند که موجب کاهش مفاسد مالی و اداری شده و مسلما کاهش این مفاسد موجب اعتماد بیشتر مردم به حاکمیت وهمچنین توجه به دیگر ارزش های دینی می شود.
آجرک الله یا بقیه الله(عج) فی مصیبت جدک الحسین(ع)
امان از دل زینب...
بالاخره روز عاشور شد...کربلا امروز غوغایی دگر است...سالار شهیدان امروز برای برپایی دین جدش برای فهماندن حقیقت به عالم به میدان پر بلا پای می نهد... و یاران حسین(ع) که با حسین(ع) بودند و فقط یا حسین(ع) نگفتند امروز عشق بازی را کامل معنا می کنند...و وای...وای به حال کسانی که هنوز درک نکرده اند حسین(ع) برای چه شهید شد...
حسین(ع) برای احیای دین جدش شهید شد... و اما...
زینب جان! شرمنده که حسین(ع) تو شهید شد اما زن مسلمان عفاف و حجاب را کامل نکرد...شرمنده که حسین(ع) تو شهید شد اما مرد مسلمان عفاف و حجاب را نفهمید...زینب جان!شرمنده که از سر تو چادر به زور رفت و امروز زن به راحتی کنار گذاشته چادرت را...شرمنده ایم...بهای سختی دادی اما ما نفهمیدیم...
زخم ناسور جراحتی است که هیچ وقت التیام پیدا نخواهد کرد. کربلا زخم ناسور تاریخ است.برای همین هم داستان عاشورا برای دلدادگان اباعبدالله سال به سال تکرار شاید، اما تکراری نمیشود. قدیمیها میگویند ماتم و مصیبتی که بر امام حسین علیه السلام گذشت به اندازهای سنگین بود که به جای یک شب، عزاداران حسینی هرشب از دهه اول محرم را به یاد یکی از شهدای کربلا به سوگ مینشستند فارغ از اینکه تمام مصیبتهای کربلا تنها در یک روز و طی چند ساعت بر کاروان امام حسین(علیه السلام) و اهل حرم ایشان وارد شد. از بانگ اذان صبح روز عاشورا تا غروب عصر روز دهم و آغاز اسارت خاندان پیامبر(صلی الله علیه و آله)؛ اینجا ساعت به ساعت سراغ رویدادهای دهم محرم سال ۶۱ رفتیم، تا بدانیم آخرین لحظات زندگی سیدالشهدا چگونه گذشت و این زخم ناسور هزارو چهارصد ساله چه طور به جان تاریخ نشست.
حوالی ۵صبح
مکن ای صبح طلوع
نماز صبح به امامت امام حسین علیه السلام و یارانشان اقامه شد. میگویند سیدالشهدا در این هنگام برای اصحاب خطبهای خواند و آنها را به صبر و جهاد در راه خدا دعوت کرد. این در حالی بود که در همان لحظه لشکریان دشمن هم صف نماز جماعت تشکیل داده بودند و خودشان را برای جنگ با کاروان خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله آماده میکردند. می گویند پس از خواندن نماز صبح اباعبدالله علیه السلام فرمان داد تا همه دور خیمهها را خندقی حفر کنند و آن را با بوتههایی که خود حضرت شب قبل از بیابان جمع کرده بود پر کنند تا زمان حمله دشمن بتوانند آنها را آتش بزنند و از اهل حرم محافظت کنند.
حوالی ۷صبح
اینان که حرف بیعت با یار میزدند
طبق روایتهای تاریخی امام بعد از نماز صبح و نزدیک طلوع آفتاب در حالی که سوار بر شتری میشد تا در میان نگاه سپاه کوفیان به خوبی دیده شود شروع به خواندن خطبه کرد. سیدالشهدا در این سخنرانی یادآور نامه هایی شد که کوفیان برای او فرستاده بودند. او حتی برخی از اهالی کوفه را مورد خطاب قرار داد و فرمود: «مگر شما به من ننوشتید که میوهها رسیده و اطراف سرسبز است، اگر بیایی لشکریان مجهز برای تو آماده است؟» بعد از آن میگویند سیدالشهدا نامههای آنها را به سمتشان پرت کرد و در جواب آنهایی که از ایشان خواستند تا حضرت با یزید بیعت کند که دست آنها به خون نواده پیامبر آلوده نشود این چنین پاسخ داد: «فرد پستی که پسر فرد پست دیگری است. من را بین کشته شدن و قبول ذلت مجبور کرده. ذلت از ما دور است.»
حوالی ساعت ۹
اولین تیر عمربن سعد و آغاز جنگ
آفتاب در دل آسمان جا گرفته بود؛ اما جنگ هنوز آغاز نشده بود در روایتهای تاریخی نقل شده که این تعویق و تعلل سرانجام شمر را به ستوه آورد تا جایی که او با خشم و عصبانیت از عمربن سعد خواست تا جنگ را آغاز کند. عمر اولین تیر را به سمت سپاه امام حسین علیه السلام پرتاب کرد و دیگران را شاهد گرفت تا بعدها به گوش عبیدالله بن زیاد برسانند که او اولین تیر را به طرف کاروان خاندان پیامبر نشانه گرفت. بعد از اینکه عمربن سعد جنگ را آغاز کرد لشکر کوفیان سپاه سیدالشهدا را تیرباران کردند که در این تیرباران چند تن از یاران امام به شهادت رسیدند و حضرت به آنها فرمود: «برای مرگی که چاره ای جز پذیرش آن نیست. آماده شوید.»
حوالی ساعت ۱۰
حمله از یمین و یسار
دو غلام ابن زیاد اولین کسانی بودند که برای نبرد تن به تن از سپاه کوفه اعلام آمادگی کردند که هر دوی آنها به دست عبدالله بن عمیر کشته شدند. گفته شده که بعد از این نبرد تن به تن سپاه دشمن از یمین و یسار و به شکل سراسری به لشکر اباعبدالله حمله برد. از جناح راست حبیب بن مظاهر مقابلشان ایستادگی و هجوم آنها را دفع کرد. از طرفی شمر که از جناح چپ به به سپاه امام حمله برده بود با دفاع افرادی همچون زهیر رو به رو شد و دستش جراحت برداشت به اندازه ای که آنها در نهایت مجبور به عقب نشینی شدند.اما بعد از این عقب نشینی عمربن سعد دوباره دستور تیرباران سپاه را داد که منجر به شهادت چند تن دیگر از اصحاب امام شد.
حوالی ساعت ۱۱
تا زندهایم کسی از بنیهاشم به میدان نخواهد رفت
بعد از تیرباران سپاه دشمن امام حسین علیه السلام از یارانش خواست تا تن به تن به میدان نبرد بروند. آن روز اصحاب وفادار امام حسین علیه السلام به یکدیگر قول داده بودند تا وقتی هرکدامشان جان در بدن دارند اجازه ندهند که هیچ یک از مردان بنی هاشم وارد کارزار شوند. میگویند مسلم بن عوسجه جزو اولین کسانی بود که در جنگ به شهادت رسید. وقتی حبیب بن مظاهر بر بالینش حاضر شد گفت اگر شهادتم نزدیک نبود، دوست داشتم آنچه برایت مهم است به من وصیت کنی میگویند مسلم در آن لحظه با دست اشارهای به سیدالشهدا کرد و فرمود:«وصیت من این مرد است»
حوالی ساعت۱۲
اولین باری که امام گریست
نزدیک اذان ظهر امام حسین علیه السلام از لشکریانش خواست تا با عمربن سعد حرف بزنند و برای اقامه نماز مدتی جنگ را متوقف کنند. وقتی یاران سیدالشهدا این خواسته را مطرح کردند یکی از اشقیا فریاد زد: نماز شما قبول نمیشود. این حرف خشم حبیب را برانگیخت تا جایی که در جواب او گفت: ای حمار! فکر میکنی نماز شما قبول میشود و نماز پسر پیامبر(صلی الله علیه و آله) قبول نمیشود؟ در این میان وقتی حبیب به جنگ با آنان رفت از جانب دشمن محاصره شد و به شهادت رسید. وقتی خبر کشته شدن او به امام رسید سیدالشهدا برای اولین بار در روز عاشورا اشک ریخت، رو به آسمان کرد و فرمود:« خدایا رفتن جان خودم و دوستانم را به حساب تو میگذارم.»برای برپایی نماز افرادی همچون زهیر و سعد بن عبدالله خودشان را مقابل پرتاب تیرها سپر جان امام کردند تا سرانجام امام حسین علیه السلام نمازش را شکسته خواند.
حوالی ساعت ۱
جوانان بنیهاشم بیاید علی را بر در خیمه رسانید
وقتی همه یاران امام حسین علیه السلام به شهادت رسیدند. نوبت به بنی هاشم رسید. اولین کسانی که وارد میدان رزم شدند حضرت علی اکبر و عبدالله بن مسلم علیهم السلام بودند. امام حسین(علیه السلام) پس از شهادت پسرش بر بالین او حاضر شد و گروهی که او را کشته بودند نفرین کرد: « پس از توای پسرم! اوف بر این دنیا باد.» سپس از جوانان بنی هاشم خواست که پیکر علی اکبر را به کنار خیمهها ببرند.
حوالی ساعت ۲
ای اهل حرم میر و علمدار نیامد
همه رفتند عاقبت سیدالشهدا و حضرت عباس علیه السلام تنها شدند.عطش و تشنگی بر کاروان امام و اهل حرم غلبه کرده بود. در روایت های تاریخی این طور نقل شده که قمر بنی هاشم اذن میدان گرفت ولی اباعبدالله از او خواست تا از شط برای اهل کاروان آب بیاورد. قمر بنی هاشم علیه السلام وقتی به سمت فرات رفت توانست از بین نگهبانان شریعه خود را به آب برساند ولی در راه برگشت در نخلستان دشمن به او حمله ور شد. سپاه یزید که جرات نزدیک شدن به حضرت عباس علیه السلام را نداشتند در میان نخلستان او را تیرباران و دو دستش را قطع کردند و بعد از آن با ضربت عمود آهنی به سر علمدار کربلا او را به شهادت رساندند.نوشته اند وقتی سیدالشهدا بالای سر بردار رسید فرمود: اکنون کمرم شکست و چارهام اندک شد.
حوالی ساعت ۳
وداع با اهل حرم
وقتی سیدالشهدا تنهای تنها شد لباسش را پاره پاره کرد تا بعد از شهادت آن را به غارت نبرند؛ هرچند همان لباس هم به غارت اشقیا رفت. در این هنگام امام حسین علیه السلام فرزند شش ماهه اش را برای طلب آب به میدان برد که به ضرب تیر سه شعبه حرمله به شهادت رسید.وقتی نوبت به وداع با اهل حرم شد حضرت به سوی خیمهها رفت. نوشته اند حضرت سکینه سلام الله علیها در این لحظه رو به پدر کرد و گفت: «پدر جان ما را به حرم جدّمان برگردان!» امام پاسخ داد: «هیهات! اگر مرغ قطا را رها میکردند در آشیانهاش آرام میگرفت. (اشاره به اینکه ما را رها نخواهند کرد).» در این لحظه صدای گریه زنها بلند شد، امام آنها را آرام کرد و به سوی دشمن حمله برد.
امام وقتی وارد میدان شد کسی جرات رویارویی با او را نداشت تا جایی که هرکس به سمت سیدالشهدا آمد؛ امام او را به هلاکت رساند. اباعبدالله هنگام مواجهه با دشمنان میفرمود:« مرگ با عزت بهتر از زندگی با ذلت است.» در این لحظات عمربن سعد به لشکریانش دستور داد و با فرمان او ۴هزار تیرانداز از هر طرف امام را مورد هدف قرار دادند.
حوالی ساعت۳الی۴
او میبرید و من میبریدم او از حسین سر من از حسین دل
میگویند سیدالشهدا از شدت زخمهای فراوان از اسب به زمین افتاد و در این لحظه حضرت زینب سلام الله علیها به بیرون خیمهها آمد و با ناله ای جانسوز گفت: «کاش آسمان بر زمین فرو میافتاد.» پس از آن رو به عمر بن سعد کرد و فرمود:« ای عمر بن سعد! اباعبداللَّه علیهالسلام را شهید میکنند و تو نظاره میکنی!؟ وای بر شما! آیا در میان شما مسلمان نیست؟»سکوت مرگباری همه را فرا گرفته بود و کسی پاسخی نداد.
وقتی حالت ضعف بر امام حسین علیهالسلام غالب شد، هر کس با هر وسیلهای که در اختیار داشت به سید الشهدا ضربه میزد، ولی هر کس به قصد کشتن نزدیک آن بزرگوار میشد، لرزه بر اندامش میافتاد و به عقب بر میگشت. حمید بن مسلم میگوید: پیش از آن که حسین کشته شود شنیدم که میگفت «به خدا پس از من کسی را نخواهید کشت که خدا از کشتن او بیش از کشتن من بر شما خشم بگیرد.» در همین لحظات بود که شمر فریاد زد:« وای بر شما منتظر چه هستید؟ مادرهایتان به عزایتان بنشینند، او را بکشید!»می گویند در این حال سنان بن انس حملهای کرد و نیزهاش را در قلب امام حسین(علیه السلام) فرو برد .وقتی شمر بن ذی الجوشن روی سینه مبارک امام علیهالسلام نشست و محاسن آن حضرت را به دست گرفت وقتی میخواست امام را به قتل برساند، آن حضرت لبخندی زد و فرمود: آیا مرا میکشی در حالی که میدانی من کیستم؟شمر گفت: آری، تو را خوب میشناسم، مادرت فاطمه زهرا و پدرت علی مرتضی و جدت محمد مصطفی است، تو را میکشم و باکی ندارم! پس با دوازده ضربه سر مبارک امام علیهالسلام را از بدن جدا ساخت.
حوالی ساعت ۵
سری به نیزه بلند است در برابر زینب
بعد از شهادت سیدالشهدا اشقیا لباسهای ایشان را غارت کردند و به سمت خیمههای زنان و کودکان حمله بردند و آنها را به آتش کشیدند در بعضی از مقاتل نقل شده حضرت زینب سلام الله علیها نزد امام سجاد علیه السلام آمد و عرض کرد:«ای یادگار گذشتگان و پناه باقیماندگان، خیمه ها را آتش زدند، ما چه کنیم؟» امام فرمودند:«علیکن بالفرار»
می گویند در همین حوالی از روز عمربن سعد به ۱۰ نفر از اسب سواران دستور میداد تا با اسب هایشان بر پیکر مطهر امام حسین (علیه السلام) بتازند.
سید بن طاووس نقل میکند: عمر سعد در روز عاشورا سر بریده امام حسین (علیهالسّلام) را به خولی و حمید بن مسلم داد تا آنها آن را نزد ابنزیاد ببرند، سپس دستور داد سر از بدن سایر شهیدان جدا نمودند و آن سرها را به همراه شمر بن ذی الجوشن، و قیس بن اشعث، و عمرو بن حجّاج به سوی ابنزیاد فرستاد، آنها سرها را به کوفه آوردند. عمر سعد در روز عاشورا و روز بعد تا ظهر، در کربلا ماند.»
اما از طرفی بلاذری نقل میکند در روز یازدهم سرهای شهدا بریده شد و پس از اینکه عمر بن سعد و همراهانش اهل بیت (علیهمالسّلام) را به سوی کوفه حرکت دادند، سرها را نیز روی نیزهها زدند و با خود بردند
علامه امینی شب و روز عاشورا مدام برای امام زمان(ع)صدقه کنار میگذاشتند و می فرمودند:امشب قلب امام عصر(ع)در فشار است.
امشب صدقه برای حضرت فراموش نشود.
التماس دعا
همه ارباب مقاتل بنویسند فردا
خبری نیست به جز حادثه کرب و بلا
دنبال شعر و قافیه بودم تمام عمر
این بیت ها حواس مرا از تو پرت کرد...
...
صد مرده زنده می شود از ذکر نامت
هر چه دارم از ح س ی ن
فرمود: "انی احب الصلاة ..." *
اَلسَّلامُ عَلَیکَ یا اَبا عَبدِالله
وَ عَلَیَ الاَرواحِ الَّتی حَلَّت بِفِنائِکَ عَلَیکَ مِنی سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بقیتُ وَ
بَقیَ اللَیلِ وَ النَهارُ وَ لا جَعَلَهُ اللهُ اخِرَ العَهدِ مَنّی لِزیارَتِکُم
چه كربلاست كه آدم به هوش مي آيد هنوز ناله زينب به گوش مي آيد
چه كربلاست كه چون نام كربلا ببرند فلك به ناله ملك در خروش مي آيد
چه كربلاست كز آن بوي سيب مي آيد صداي ناله ي مردي غريب مي آيد
امام حسین بن علی علیه السلام: الناس عبید الدنیا و الدین لعق علی السنتهم یحوطونه ما درت معایشهم فاذا محصوا بالبلاء قل الدیانون
مردم، بردگان دنیا (و دنیاپرست) هستند؛ و دین (مانند) لیسهای بر زبانشان است. وقتی معیشتشان فراهم باشد، نام دین را بر زبان دارند و زمانی که در معرض امتحان باشند (و بخواهند از جان و مال خود در راه دین بگذرند)، دینداران کم هستند. ))بحارالأنوار، ج 44، ص ((382
کاش می شد که به سوی حرمت برگردی
کاش افتد به دل محترمت برگردی
همه گویند به دلدار بیا اما من
جان عباس قسم می دهمت برگردی
(ان الحسين مصباح الهدى و سفينة النجاة)
سالروز شهادت جانسوز سالار آزادگان جهان
حضرت سيدالشهداء ابى عبدالله الحسين (عليه السلام)
و اهل بيت و ياران باوفايش
را به پيشگاه مقدس
بقية الله الاعظم (عجل الله تعالى فرجه الشريف)
و امت اسلامى و شيعيان جهان تسليت عرض مىنماييم.
We extend our heartfelt condolences to the entire Muslim Ummah on the occasion of the Martyrdom of Imam Husain (a.s.), His Household Members & Companions on the day of Ashura.
مداحان امشب از وداع حضرت زينب(س)، وفاداري اصحاب از جمله حبيب بن مظاهر، رقابت ياران امام با بني هاشم براي حضور در ميدان، برداشتن بيعت و دلشوره هاي زينب (س) سخن مي گويند
مقام حضرت عباس
امام سجاد (عليه السلام):
إنّ لِلْعَبّاسِ عِنْدَ اللهِ تَبارَكَ وَتَعالَی لَمَنزِلَةً، یَغْبِطُهُ بِها جَمیعُ الشُّهَداءِ یَوْمَ القِیامَةِ.
عباس نزد خداوند منزلتی دارد که روز قیامت همۀ شهیدان به آن رشک میبرند.
On Judgment Day, Abbās has such a degree in the sight of Allah that all martyrs will envy him.
خصائص، ج 1، ص 68
حضرت آيتالله خامنهاي ميفرمايد: «وقتى كه آب را برداشت تا چشمش به آب افتاد، «فذكر عطش الحسين (ع)» به ياد لبهاى تشنه امام حسين (ع)، شايد به ياد فريادهاى العطش دختران و كودكان، شايد به ياد گريه عطشناك علىاصغر (ع) افتاد و دلش نيامد كه آب را بنوشد. آب را روى آب ريخت و بيرون آمد.»
ولي امر مسلمين در تاسوعاي حسيني سال 1379 در خطبههاي نماز جمعه فرمودند: «...امروز، روز تاسوعاست و رسم بر اين است كه در اين روز، گويندگان و نوحهسرايان، راجع به شهادت اباالفضل العبّاس عليهالسلام روضه بخوانند. آنطور كه از مجموع قراين به دست مىآيد، از مردان رزمآور ـ غير از كودك شش ماهه، يا بچه 11 ساله ـ اباالفضل العبّاس عليهالسلام آخرين كسى است كه قبل از امام حسين عليهالسلام به شهادت رسيده است و اين شهادت هم باز در راه يك عمل بزرگ ـ يعنى آوردن آب براى لبتشنگان خيمههاى اباعبداللَّه الحسين عليهالسلام ـ است.
*همه ياران حسينى، صاحبان بصيرت بودند اما عباس عليهالسلام بصيرت را بيشتر نشان داد
در زيارات و كلماتى كه از ائمه عليهمالسّلام راجع به اباالفضل العبّاس عليهالسلام رسيده است، روى دو جمله تأكيد شده است: يكى بصيرت، يكى وفا. بصيرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام كجاست؟ همه ياران حسينى، صاحبان بصيرت بودند؛ اما او بصيرت را بيشتر نشان داد. در روز تاسوعا، مثل امروز عصرى، وقتى كه فرصتى پيدا شد كه او خود را از اين بلا نجات دهد؛ يعنى آمدند به او پيشنهاد تسليم و اماننامه كردند و گفتند ما تو را امان مىدهيم؛ چنان برخورد جوانمردانهاى كرد كه دشمن را پشيمان نمود. گفت: من از حسين عليهالسلام جدا شوم؟! واى بر شما! اف بر شما و اماننامه شما!
* وفادارى حضرت عبّاس (عليهالسلام) بيشتر در قضيه وارد شدن در شريعه فرات و ننوشيدن آب است
نمونه ديگرِ بصيرت او اين بود كه به سه نفر از برادرانش هم كه با او بودند، دستور داد كه قبل از او به ميدان بروند و مجاهدت كنند؛ تا اينكه به شهادت رسيدند. مىدانيد كه آنها چهار برادر از يك مادر بودند: اباالفضل العبّاس عليهالسلام ـ برادر بزرگتر ـ جعفر، عبداللَّه و عثمان. انسان برادرانش را در مقابل چشم خود براى حسينبنعلى (عليهالسلام) قربانى كند؛ به فكر مادر داغدارش هم نباشد كه بگويد يكى از برادران برود تا اينكه مادرم دلخوش باشد؛ به فكر سرپرستى فرزندان صغير خودش هم نباشد كه در مدينه هستند.
اين همان بصيرت است. وفادارى حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام هم از همهجا بيشتر در همين قضيه وارد شدن در شريعه فرات و ننوشيدن آب است. البته نقل معروفى در همه دهانها است كه امام حسين عليهالسّلام حضرت اباالفضل عليهالسلام را براى آوردن آب فرستاد.
* يا اخا ادرك اخاك
اما آنچه كه من در نقلهاى معتبر ـ مثل «ارشاد» مفيد و «لهوف» ابنطاووس ـ ديدم، اندكى با اين نقل تفاوت دارد كه شايد اهميت حادثه را هم بيشتر مىكند. در اين كتابهاى معتبر اينطور نقل شده است كه در آن لحظات و ساعت آخر، آنقدر بر اين بچهها و كودكان، بر اين دختران صغير و بر اهل حرم تشنگى فشار آورد كه خود امام حسين عليهالسلام و اباالفضل صلوات الله عليه با هم به طلب آب رفتند.
اباالفضل عليهالسلام تنها نرفت؛ خود امام حسين عليهالسلام هم با اباالفضل صلوات الله عليه حركت كرد و به طرف همان شريعه فرات ـ شعبهاى از نهر فرات كه در منطقه بود ـ رفتند، بلكه بتوانند آبى بياورند. اين دو برادر شجاع و قوىپنجه، پشت به پشت هم در ميدان جنگ جنگيدند.
يكى امام حسين عليهالسلام در سن نزديك به شصت سالگى است، اما از لحاظ قدرت و شجاعت جزو نامآوران بىنظير است. ديگرى هم برادر جوان سى و چند سالهاش اباالفضل العبّاس عليهالسلام است، با آن خصوصياتى كه همه او را شناختهاند. اين دو برادر، دوش به دوش هم، گاهى پشت به پشت هم، در وسط درياى دشمن، صف لشكر را مىشكافند. براى اينكه خودشان را به آب فرات برسانند بلكه بتوانند آبى بياورند.
در اثناى اين جنگ سخت است كه ناگهان امام حسين عليهالسلام احساس مىكند دشمن بين او و برادرش عباس عليهالسلام فاصله انداخته است. در همين حيص و بيص است كه اباالفضل عليهالسلام به آب نزديكتر شده و خودش را به لب آب مىرساند.
آنطور كه نقل مىكنند، او مشك آب را پر مىكند كه براى خيمهها ببرد. در اينجا هر انسانى به خود حق مىدهد كه يك مشت آب هم به لبهاى تشنه خودش برساند اما او در اينجا وفادارى خويش را نشان داد. اباالفضل العبّاس عليهالسلام وقتى كه آب را برداشت تا چشمش به آب افتاد، «فذكر عطش الحسين عليهالسلام» به ياد لبهاى تشنه امام حسين عليهالسلام، شايد به ياد فريادهاى العطش دختران و كودكان، شايد به ياد گريه عطشناك علىاصغر عليهالسلام افتاد و دلش نيامد كه آب را بنوشد. آب را روى آب ريخت و بيرون آمد. در اين بيرون آمدن است كه آن حوادث رخ مىدهد و امام حسين عليهالسّلام ناگهان صداى برادر را مىشنود كه از وسط لشكر فرياد زد: «يا اخا ادرك اخاك»....»
پارههای دل/ روضههای مکتوب
آخرین لحظات عمر علمدار کربلا از زبان شهید مطهری
کسانى که حسین علیه السلام خود را به بالین آنها رساند مختلف بودند، هر کس در یک وضعى قرار داشت. وقتى امام وارد مىشد یکى هنوز زنده بود و با آقا صحبت مىکرد، دیگرى در حال جان دادن بود.
در میان کسانى که اباعبدالله علیه السلام خود را به بالین آنها رسانید، هیچ کس وضعى دلخراشتر و جانسوزتر از برادرش ابوالفضل العباس براى او نداشت، برادرى که حسین علیه السلام خیلى او را دوست مىدارد و یادگار شجاعت پدرش امیر المؤمنین است.
در جایى نوشتهاند اباعبدالله علیه السلام به او گفت: برادرم «بنفسى انت» عباس جانم! جان من به قربان تو. این خیلى مهم است. عباس در حدود بیست و سه سال از اباعبدالله علیه السلام کوچکتر بود (ابا عبد الله ۵۷ سال داشتند و عباس یک مرد جوان ۳۴ ساله بود). اباعبدالله به منزله پدر اباالفضل از نظر سنى و تربیتى به شمار مىرفت، آنوقتبه او مىگوید: برادر جان! «بنفسى انت» اى جان من به قربان تو!
اباعبدالله کنار خیمه منتظر ایستاده است. یک وقت فریاد مردانه اباالفضل را مىشنود. (نوشتهاند اباالفضل علیه السلام چهرهاش آنقدر زیبا بود که «کان یدعى بقمر بنى هاشم» در زمان خود معروف به ماه بنى هاشم بود.
اندامش به قدرى رسا بود که بعضى از اهل تاریخ نوشتهاند: «و کان یرکب الفرس المطهم و رجلاه یخطان فى الارض» سوار اسب تنومندى شد، پایش را که از رکاب بیرون مىکشید، با انگشت پایش مىتوانست زمین را خراش بدهد. حالا گیرم به قول مرحوم آقا شیخ محمد باقر بیرجندى یک مقدار مبالغه باشد، ولى نشان مىدهد که اندام بسیار بلند و رشیدى داشته است، اندامى که حسین از نظر کردن به آن لذت مىبرد).
وقتى که حسین علیه السلام به بالاى سر او مىآید، مىبیند دست در بدن او نیست، مغز سرش با یک عمود آهنین کوبیده شده و به چشم او تیر وارد شده است. بى جهت نیست که گفتهاند: «لما قتل العباسبان الانکسار فى وجه الحسین» عباس که کشته شد، دیدند چهره حسین شکسته شد. خودش فرمود: «الان انقطع ظهرى و قلتحیلتى».
فتح خون/ برشی از مقتلی که شهید آوینی روایت کرد
فرشتگان عقل به تماشاگه راز آمدهاند
فصل نهم از كتاب فتح خون نوشته شهيد آويني
آنان که به مقصد رسیدهاند میگویند میان ما و شما تنها همین «خون» فاصله است؛ تا سدره المنتهی را با پای عقل آمدهای، اما از این پس جاذبه جنون، تو را خواهد برد... طی این مرحله دیگر با پای اراده میسور نیست؛ بال میخواهد و بال را به عباس میدهند که دستانش را در راه خدا قربان کرد. این حسین است که عرصات غایی خلافت تکوینی انسان را تا آنجا پیموده است که دیگر جز جان میان او و مقصود فاصله نیست.
آنان که با چشم ظاهر مینگرند او را دیدهاند که بر بالین علی اکبر علی الدنیا بعدک العفا گفته است و بر بالین قاسم عزَّ والله علی عمک ان تدعوه فلا یجیبک او یجیبک ثم لا ینفعک و اکنون بر بالین ابی الفضل عباس میگوید: الان انکسر ظهری و قلت حیلتی، اما حجابهای نور را نمیبینند که چه سان از هم دریده و رشتههای پیوند روح را به ماسوی الله چه سان ازهم گسسته! نه ماسوی الله، که اینجا کلام نیز فرشته سان فرو میماند.
مردانگی و وفای انسان نیز به تمامی ظهور یافت و آن قامت مردانه عباس بن علی با دستان بریده بر شریعه فرات، آیتی است که روح از این منزلگاه نیز گذشته است و عجیب آن است که آن باطن چگونه در این ظاهر جلوه میکند. بعدها امّ البنین در رثای عباس سرود:
یامن رای العباس کر علی جماهیر النقد
و وراه من ابناء حیدر کل لیث ذی لبد
انبئت ان ابنی اصیب برأسه مقطوع ید
و یلی علی شبلی امال برأسه ضرب العمد
لوکان سیفک فی یدیک لما دنی منک احد
دستان عباس بن علی قطع شده بود که آن ملعون توانست گرز بر سر او بکوبد. اما تا دستان ظاهر بریده نشود، بالهای بهشتی نخواهد رست. اگر آسمان دنیا بهشت است، آسمان بهشت کجاست که عباس بن علی پرنده آن آسمان باشد؟ فرشتگان عقل به تماشاگه راز آمدهاند و مبهوت از تجلیات علم لدنّی انسان، به سجده در افتادهاند تا آسمانها و زمین، کران تا کران، به تسخیر انسان کامل درآید و رشته اختیار دهر به او سپرده شود؛ اما انسان تا کامل نشود، در نخواهد یافت که دهر، بر همین شیوه که میچرخد، احسن است.
چشم عقل خطابین است که میپرسد: اتجعل فیها من یفسد فیها و یسفک الدماء... اما چشم دل خطاپوش است. نه آنکه خطایی باشد و او نبیند... نه! میبیند که خطایی نیست و هرچه هست وجهی است که بیحجاب، حق را مینماید. هیچ پرسیدهای که عالم شهادت بر چه شهادت میدهد که نامی اینچنین بر او نهادهاند؟
حضرت آيتالله العظمي خامنهاي ميفرمايند: من در هيچ كتاب و هيچ مقتلي نديدم كه عقيله بني هاشم، وقتي دو پسر خودش، دو علي اكبرش در كربلا شهيد شدند، عكس العملي نشان دهد؛ اما دو جاي ديگر خودش را روي جسد شهيد انداخت؛ يكي بالاي سر علي اكبر(ع) آمد و بي اختيار خودش را روي بدن او انداخت و يكي هم عصر عاشوراست.
وليامر مسلمين حضرت آيتالله خامنهاي در يكي از خطبههاي نمازجمعه سال 74 كه مصادف با عاشوراي حسيني سال 1416 بود، در خصوص نحوه شهادت حضرت علياكبر عليهالسلام، ميفرمايند: «...اين روزها، روزهاي روضه و گريه است؛ شما هم همه جا ميشنويد. بنده براي اينكه خودم را مختصري در اين ميهماني عظيم حسيني وارد كرده باشم، اين چند كلمه را عرض ميكنم و چون اين ملت ما خيلي جوان در راه خدا داده است - شايد در بين اين جمعيت، هزاران نفر هستند كه جوانانشان را از دست داده اند - فكر كردم كه چند كلمه از جوانان امام حسين عرض كنم.
ما به همه ميگوييم كه از روي متن، روضه بخوانيد؛ حالا بنده ميخواهم متن كتاب «لهوف» ابن طاووس را برايتان بخوانم، تا ببينيم روضه متني چگونه است. بعضي ميگويند آدم نميشود همان را كه در كتاب نوشته است، بخواند؛ بايد بپرورانيم - بسازيم - خوب؛ گاهي آن هم اشكالي ندارد؛ اما ما حالا از روي كتاب، چند كلمه اي ميخوانيم.
علي بن طاووس، از علماي بزرگ شيعه در قرن ششم هجري است؛ خانواده او همه اهل علم و دينند.
همه آنها يا خيلي از آنها خوبند؛ به خصوص اين دو برادر - علي بن موسي بن جعفر بن طاووس و احمد بن موسي بن جعفر بن طاووس- اين دو برادر از علماي بزرگ، مؤلّفين بزرگ و ثقات بزرگند.
كتاب معروف «لهوف» از سيّد علي بن موسي بن جعفر بن طاووس است. در تعبيرات منبريهاي ما عين عبارات اين كتاب - مثل روايت - خوانده ميشود؛ از بس متقن و مهم است؛ من از روي اين ميخوانم.
ميگويد: «فلمّا لم يبق معه سوي اهل بيته»؛ يعني وقتي كه همه اصحاب امام حسين(عليهالسلام) به شهادت رسيدند و كسي غير از خانواده او باقي نماند، «خرج علي بن الحسين عليهالسّلام»؛ علي اكبر(عليهالسلام) از خيمه گاه خارج شد. «و كان من اصبح النّاس خلقاً»؛ علي اكبر يكي از زيباترين جوانان بود. «فاستأذن اباه في القتال»؛ پيش پدر آمد و گفت: پدر، اكنون اجازه بده تا من بروم بجنگم و جانم را قربانت كنم. «فاذن له»؛ هيچ مقاومتي نكرد و به او اجازه داد!
اين ديگر اصحاب و برادرزاده و خواهرزاده نيست كه امام به او بگويد نرو - بايست - اين پاره تن و پاره جگر خود اوست! حال كه ميخواهد برود، بايد امام حسين(عليهالسلام) اجازه دهد. اين انفاق امام حسين(عليهالسلام) است؛ اين اسماعيل حسين است كه به ميدان ميرود. «فاذن له»؛ اجازه داد كه برود. اما همين كه علياكبر(عليهالسلام) به طرف ميدان راه افتاد، «ثمّ نظر اليه نظر يائس منه»؛ امام حسين(عليهالسلام) نگاهي از روي نوميدي، به قد و قامت علي اكبر انداخت.
«و ارخي عليهالسّلام عينه و بكي، ثمّ قال اللّهم اشهد»؛ گفت: خدايا خودت شاهد باش. «فقد برز اليهم غلام اشبه النّاس خَلقاً و خُلقاً و منطقاً برسولك»؛ جواني را به جنگ و به كام مرگ فرستادم كه از همه مردم، شبيه تر به پيغمبر بود؛ هم در چهره، هم در حرف زدن، هم در اخلاق؛ از همه جهت!
بهبه، چه جواني! اخلاقش هم به پيغمبر، از همه شبيه تر است. قيافه و حرف زدنش هم به پيغمبر و به حرف زدن پيغمبر، از همه شبيهتر است. شما ببينيد امام حسين(عليهالسلام)، به چنين جواني چقدر علاقه مند است! به اين جوان، عشق ميورزد؛ نه فقط به خاطر اينكه پسر اوست. به خاطر شباهت، آن هم چنان شباهتي به پيغمبر! آن هم حسيني كه در بغل پيغمبر بزرگ شده است. به اين پسر، خيلي علاقه دارد و رفتن اين پسر به ميدان جنگ، خيلي برايش سخت است؛ بالاخره رفت.
مرحوم ابن طاووس نقل ميكند كه اين جوان به ميدان جنگ رفت و شجاعانه جنگيد. بعد نزد پدرش برگشت و گفت: پدرجان! تشنگي دارد مرا ميكشد؛ اگر آبي داري، به من بده. حضرت هم آن جواب را به او داد.
برگشت و به طرف ميدان رفت. حضرت در جواب به او فرمود: برو بجنگ؛ طولي نخواهد كشيد كه به دست جدّت سيراب خواهي شد. «فرجع الي موقف نضال»؛ علياكبر بهطرف ميدان جنگ برگشت.
مؤلّف اين كتاب، ابنطاووس است؛ آدم ثقهاي است. اينطور نيست كه براي گريهگرفتن و مثلاً گرم كردن مجلس بخواهد حرفي بزند؛ نه. عباراتش عبارات متقني است. ميگويد: «و قاتل اعظم القتال»؛ علياكبر(عليهالسلام) ، بزرگترين جنگ را كرد؛ در نهايت شجاعت و شهامت جنگيد. بعد از آن كه مقداري جنگيد، «فرماه منقذبن مرة العبدي لعنة الله»؛ يكي از افراد دشمن، آن حضرت را با تيري هدف گرفت. «فصرعه»؛ پس او را از روي اسب به زمين انداخت.
«فنادا يا ابتاه عليك السّلام»؛ صداي جوان بلند شد: پدر، خداحافظ! «هذا جدّي يقرأك السّلام»؛ اين جدّم پيغمبر است كه به تو سلام ميرساند. «و يقول عجل القدوم علينا»؛ ميگويد: فرزندم حسين! زود بيا، بر ما وارد شو - علياكبر، همين يك كلمه را بر زبان جاري كرد - «ثم شهق شهقتاً فمات»؛ بعد آهي، يا فريادي كشيد و جان از بدنش بيرون رفت.
«فجاء الحسين عليهالسّلام»؛ امام حسين(عليهالسلام) تا صداي فرزند را شنيد، به طرف ميدان جنگ آمد؛ آنجايي كه جوانش روي زمين افتاده است. «حتّي وقف عليه»؛ بالاي سر جوان خود رسيد. «و وضع خدّه علي خدّه»؛ صورتش را روي صورت علياكبر(عليهالسلام) گذاشت. «و قال قتل الله قوماً قتلوك ما اجرأهم علي الله»؛ حضرت، صورتش را روي صورت علياكبر گذاشت و اين كلمات را گفت: خداوند بكشد قومي را كه تو را كشت...
قال الرّاوي: «و خرجت زينب بنت علي عليهماالسّلام»؛ راوي ميگويد: يك وقت ديديم كه زينب از خيمهها خارج شد. «فنادا يا حبيباه يابناخاه»؛ صدايش بلند شد: «اي عزيز من؛ اي برادرزاده من!». «و جائت فأكبّت عليه»؛ آمد و خودش را روي پيكر بيجان علياكبر انداخت. «فجاءالحسين عليهالسّلام فأخذها و ردها الي النّساء»؛ امام حسين عليهالسلام آمد، بازوي خواهرش را گرفت، او را از روي جسد علياكبر بلند كرد و پيش زنها فرستاد.
«ثمّ جعل اهل بيته صلواتاللهوسلامهعليهم يخرج رجل منهم بعدالرجل»؛ دنباله اين قضيه را نقل ميكند كه اگر بخواهيم اين عبارات را بخوانيم، واقعاً دل انسان از شنيدن اين كلمات، آب ميشود!
من از اين عبارت ابنطاووس، مطلبي به ذهنم رسيد. اين كه ميگويد: «فأكبّت عليه»، آنچه در اين جمله ابنطاووس است- كه حتماً از روايات و اخبار صحيحي نقل كرده- نميگويد كه امام حسين(عليهالسلام) خودش را روي بدن علياكبر(عليهالسلام) انداخت؛ امام حسين(عليهالسلام)، فقط صورتش را روي صورت جوانش گذاشت. اما آن كه خودش را از روي بيتابي روي بدن علياكبر(عليهالسلام) انداخت، حضرت زينب كبري(سلام الله عليه) است.
من در هيچ كتاب و هيچ مقتلي نديدم كه اين زينب بزرگوار، اين عمّه سادات، اين عقيله بنيهاشم، وقتي كه دو پسر خودش، دو علياكبر خودش هم در كربلا شهيد شدند- يكي «عون» و يكي «محمّد»- عكسالعملي نشان داده باشد؛ مثلاً فريادي كشيده باشد، گريه بلندي كرده باشد، يا خودش را روي بدن آنها انداخته باشد! به نظرم رسيد اين مادران شهداي زمان ما، حقيقتاً نسخه زينب(سلام الله عليه) را عمل و پياده ميكنند! بنده نديدم، يا كمتر مادري را ديدم - مادر يك شهيد، مادر دو شهيد، مادر سه شهيد - كه وقتي انسان او را ميبيند، در او ضعف و عجز احساس كند!
مادران واقعاً شير زناني هستند كه انسان ميبيند زينب كبري (سلاماللهعليها) نسخه اصلي رفتار مادران شهداي ماست. دو پسر جوانش - عون و محمّد - شهيد شدند، حضرت زينب سلاماللهعليها عكسالعملي نشان نداد؛ اما دو جاي ديگر- غير از مورد پسران خودش - دارد كه خودش را روي جسد شهيد انداخت؛ يكي همينجاست كه بالاي سر علياكبر(عليهالسلام) آمد و بياختيار خودش را روي بدن علياكبر(عليهالسلام) انداخت، يكي هم عصر عاشوراست؛ آن وقتي كه خودش را روي بدن برادرش حسين انداخت و صدايش بلند شد: «يا رسولالله! هذا حسينك ململ بدماء»؛ اي پيغمبر خدا، اين حسين توست؛ اين عزيز توست؛ اين پاره تن توست! چه مصيبتهايي را تحمّل كردند! لاحول و لاقوة الّا بالله العلي العظيم.
قبل از خطبه دوم، چند دعا بكنم؛ با اين چشمهاي اشكبار، خدا را بخوانيم. ظهر جمعه است، انشاءالله خداي متعال، بركات و رحمتش را بر ما نازل كند.
پروردگارا! تو را به حسين و زينب عليهماالسّلام قسم ميدهيم كه ما را جزو دوستان و ياران و دنبالهروان آنان قرار بده.
پروردگارا! حيات و زندگي ما را زندگي حسيني و مرگ ما را مرگ حسيني قرار بده.
پروردگارا! امام بزرگوار ما را كه به اين راه هدايتمان كرد، با شهداي كربلا محشور كن. شهداي عزيز ما را با شهداي كربلا محشور كن.
پروردگارا! به كساني كه در راه خدا، در راه اين انقلاب و در راه اسلام، از جان و عمر خود مايه گذاشتند؛ جانبازان عزيزمان، ايثارگران، آزادگان و كساني كه هنوز در دست دشمن در اسارتند - هر تعدادي كه هستند - از خزانه غيبت، رحمت و فضل خود را نازل كن.
پروردگارا! رحمت خود را بر اين امّت و ملت نازل كن؛ همه گرفتاريهاي اين ملت را به فضل و تدبير و حكمت خود برطرف كن.
پروردگارا! اين ملت بزرگ، اين ملت حسيني و عاشورايي را بر همه دشمنان كوچك و بزرگش پيروز كن؛ دشمنان او را مأيوس و ناكام كن.
پروردگارا! اسلام را در ميان ما روزبهروز زندهتر و شادابتر كن.
پروردگارا! اجر كساني كه براي اين ملت و اين كشور، زحمت ميكشند و از هر لحاظ خدمتي ميكنند- مخصوصاً مسئولين كشور كه دلسوزانه خدمت ميكنند - به بهترين و وافرترين وجهي عطا كن.
پروردگارا! گذشتگان ما را بيامرز؛ مرضاي ما را شفا عنايت كن؛ پدر و مادر و ذويالحقوق و اساتيد ما را مشمول رحمت و فضل خود قرار بده.
پروردگارا! همه كساني كه حاجتي دارند و از ما التماسِ دعا كردند و خواستند كه مسئلت آنها را به درگاه خداي متعال بياوريم، متضرّعانه از تو ميخواهيم حاجاتشان را برآورده فرما.
پروردگارا! به محمّد و آل محمّد، امّت اسلامي را در هرجاي دنيا كه هستند، سربلند كن؛ تكليف حسيني را به آنها تعليم بده؛ توفيق انجام اين تكليف را به آنها عنايت فرما.
پروردگارا! به محمّد و آل محمّد، قلب امام زمان ما، وليعصر ما اروحنافداه را از ما خشنود و راضي كن؛ ما را از ياران و مواليان آن بزرگوار قرار ده؛ توفيق و سعادت زيارت آن بزرگوار را به ما عنايت فرما.
پروردگارا! به محمّد و آل محمّد، آن خيري كه از تو خواستيم و نخواستيم، به ما عنايت كن و از هر شرّي به تو پناه برديم و پناه نبرديم، ما را از آن در امان بدار.»