آدمک، بی مهر و مغرور، تا همیشه تار و تاریک، سرد و بی روح...

آسمان آبی بود...

و من آرام شدم خیره به دستان پر از مهر فلق...

پر پرواز خیالم من را...

با همه شور و توانش می برد...

که رساند به همه آبی ها...

دست خورشید مرا از بالا...

نزد خود مهمان کرد...

ابر با شور به سویم آمد...

و مرا سخت در آغوش گرفت...

گفت: ای فرزندم...

چشم پرسشگر تو پر زسوال است بگو حرفت را...

اشک در خانه چشمم جوشید...

گفتمش: ای دانا...

تو برایم بگشا راز این آدمها...

آهی از ابر بر آمد که نهادم سوزاند...

اشک از چشم ترش می بارید...

گفت: این آدمها همه شان مثل غباری غمگین...

شده اند زندانی دست این دیو پر از کینه و بی مهر هوس...

و دگر نیست خبر از قلبی که به یاد دگری مست شود...

و دگر آزادی واژه ای بی معناست...

گفتمش: ابر بزرگ، تو ببار بر تن این آدمیان...

شاید از روی تن آدمیان

                                        برود دور شود بی مهری 

ایلایی ها

بی مهری...

آسمان آبی بود... و من آرام شدم خیره به دستان پر از مهر فلق... پر پرواز خیالم من را... با همه شور و توانش می برد... که رساند به همه آبی ها...

دست خورشید مرا از بالا... نزد خود مهمان کرد... ابر با شور به سویم آمد... و مرا سخت در آغوش گرفت... گفت ای فرزندم... چشم پرسشگر تو پر زسوال است بگو حرفت را...

اشک در خانه چشمم جوشید... گفتمش: ای دانا... تو برایم بگشا راز این آدمها...

آهی از ابر بر آمد که نهادم سوزاند... اشک از چشم ترش می بارید... گفت: این آدمها همه شان مثل غباری غمگین... شده اند زندانی دست این دیو پر از کینه و بی مهر هوس... و دگر نیست خبر از قلبی که به یاد دگری مست شود... و دگر آزادی واژه ای بی معناست...

گفتمش: ابر بزرگ، تو ببار بر تن این آدمیان... شاید از روی تن آدمیان

                                        برود دور شود بی مهری 

ایلا و عشق

                                                            

ادامه نوشته