خدای من...
در سکوت تنهائیم، در شهر پر سر و صدای آدمها فریاد زدم، کسی نشنید، سکوت در فریادم طنین انداز شد و او را به خود رساند، کسی نفهمید که فریاد سر دادم جز...
(( خدای من ))
در غصه تنهائیم، نشستم و گریستم، هیچ کس اشکم ندید جز...
(( خدای من ))
آن وقت بود که حس کردم کسی در کنارم هست.
کسی که از خودم به خودم نزدیکتر و از خودم به خودم آشناتر.
او کسی نبود جز...
(( خدای من ))
حالا می دانم که او هر لحظه و هر کجا کنار من است و اوست دوست همیشه ماندگار و اوست
(( عشق ))
همیشه پا برجا.
(( هر گاه در وادی پر هیاهوی زندگی از قلوب بی وفا و بی عاطفه خسته و نا امید شدی تنها
قلب خدا
را به یاد آور که همیشه و در همه حال برای خوشبختی تو می تپد )).
ایلایی ها
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۸۵ ساعت 11:3 توسط مسافر دنیا
|
بسم الله الرحمن الرحیم