افسوس...
خداوندا! من از تو خوشبخت ترم؟!...
زیرا من کسی همچون تو دارم...
ولی تو کسی چون خود نداری.

کوچه باغ دلت خیس عشق بود...
ندانستم
حریم نگاهت از نقطه تلاقی عشق و احساس می گذشت...
ندیدم
قلب تو با ضربان زمین آهنگ زیبایی می نواخت...
نشنیدم
صبح به صبح شبنم روی غنچه لبانت می نشست...
نفهمیدم
وقتی که رفتی...
دانستم، دیدم، شنیدم و فهمیدم،
افسوس که خیلی دیر شده بود،
افسوس...

ایلایی ها
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۸۵ ساعت 11:39 توسط مسافر دنیا
|
بسم الله الرحمن الرحیم