اندرز ایلا
روزی خردمند پیری در دشتی پوشیده از برف قدم می زد که به زن گریانی رسید. پرسید: چرا می گریی؟ زن در پاسخ گفت: چون به زندگی ام می اندیشیدم، به جوانی ام، به زیبایی که در آینه می دیدم، به مردی که دوست داشتم. زن می گفت: خداوند بی رحم است که قدرت حافظه را به انسان بخشیده. می دانست من بهار عمرم را به یاد می آورم و می گریم. مرد خردمند در میان دشت پر از برف ایستاد، به نقطه ای خیره شد و به فکر فرو رفت. زن از گریستن دست کشید و پرسید: در آنجا چه می بینید؟ خردمند پاسخ داد: دشتی از گل سرخ. خداوند آنگاه که قدرت حافظه را به من بخشید، بسیار سخاوتمند بود. می دانست در زمستان، همواره می توانم بهار را به یاد بیاورم و لبخند بزنم.
شخصی دستار درویشی گرفت و گریخت. درویش به گورستان رفت و نشست. مردمان او را گفتند: که آن شخص دستار تو را به طرف باغ برد. در گورستان چرا نشسته ای؟ گفت: او نیز آخر اینجا خواهد آمد، از این سبب اینجا نشسته ام. (کلام ایلا: یادمون باشه همه رفتنی هستیم.)
ایلای زیبا
+ نوشته شده در شنبه یکم مهر ۱۳۸۵ ساعت 13:11 توسط مسافر دنیا
|
بسم الله الرحمن الرحیم