و من چادرم را روی سرم مرتب کردم!
بانویی می گفت:
عبور باد از لای چتری های بلوندت را دیدم،
و من تار مویی را که پیشانی ام را قلقلک میداد به زیر مقنعه هدایت کردم!
به آستین های کوتاه مانتویت خیره شدم!
و من ساق دست هایم را صاف کردم!
به مانتوی نازک و یقینا خنک تو فکر کردم!
و من چادرم را روی سرم مرتب کردم!
برای من همین بس بود که راننده ی تاکسی مرا با احترام خانوم خطاب می کند!
و تو را خانومی...

خواهرم ، خوب چادرت را بر سرت محکم کن بعد از حماسه این روزها روزگار سختی در راه است
بوی تعفن می آید از نفاق و سازش و تزویر .....
حرمت ها شکسته خواهد شد ....
تنها ملجا و پناهت می شود شب های جمعه و گلزار شهدا...
پی نوشت : خیلی از حرفها را باید برد زیر خاک مجال بیانش نیست
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر ۱۳۹۲ ساعت 10:59 توسط مسافر دنیا
|
بسم الله الرحمن الرحیم