سلام...
هر کاری که با نام خدا آغاز نشود ابتر است
من دیپلمات نیستم؛ انقلابیم..
اگـــ ــر این ارضــــــ پر از آدمهــ ـــاست
پس چــرا یوســف زهـــ ــرا تنهــ ـــاست...؟؟؟
اللهمـــ عجلـــ لولیکـــ والفرجــــــ
با هر سالروز تولدم نمی دانم یک سال به عمرم اضافتر میشه
و یا یک سال به مرگم نزدیکتر
پاسخش با زندگیست...
سلام...خوبید؟ دیروز رفتم آزمایش خون دادم...خوب اونجا که ازم خون می گرفتن خب میشناختنمون و منم که شوخ طبع...شروع کردم به اذیت و این کارا...مردیم از خنده...
نمیدونم بخونید یا نه؟اما...
بعدش با داداشم اینا رفتم خیاطی که شلوار بدوزم...فقط شلوار پارچه ای دوس دارم...آخه...مطلبی رو خوندم از "مسافر دلگیر دنیا" که من رو اونجا دیده...جالبه من از پشت سر ایشون رو دیدم...داخل ذهنم گفتم چقدر راه رفتن و نگاه کردنش به مغازه ها شبیه همگروهی و همکلاس سال 89 هست...اما تیپش نه! اون آخرین بار تاج بندگی داشت...اون...بماند...ولی هی میگفتم چقدر آشناست حرکات و راه رفتنش...از پشت کامل قیافه مشخص نبود...عجیب بود برام...هی می گفتم این رو کجا دیدیم...تازه تر اینکه قبلش داخل خیابون هی چند نفر رو دیدم هی فکر کردم شما باشید...اونم فقط واسه خواب 3 شب پیش بود که دیده بودم...چون داشتم مثل شما فراموشی رو یاد می گرفتم...!!!!!... خواستم مسیج بدم اما شاید سرتون اینقدر شلوغ باشه که نتونید جواب بدید...اینقدر دوست دارید که ما داخلشون گم شدیم دو ساله...من و حرفام...خیلی دل پر شدم...از همه چیز...آه و هیییییییییی.... روزگار.... اینقدر...بماند...چون تفقد و مهربانی شما زیاد بود به قبلیا!!!!...پس محاله اون باشه...اما الان فهمیدم اون بوده...این اون واسم مسافر دلگیر الانه...واسم نازنین بود...یا پخ پخووو...آره واسم همون هستید که داخل امتحان آزمایشگاه الکترونیک صدا زدم...هنگام امتحان...میدونم فراموش کردید...مثل زمان دانشگاه منتظر بودید بیام...اما اینبار حال و حوصله نداشتید واسه وایسادن...چون متنفر بودید...شوخی بود اینجا..."علیکم السلام"...شما خوب و بهترید انشالله...اونجا شاید دنیال جایی برای ترجمه مدرک می گشتید واسه ارسال و اکسپت خارج؟(با اینکه اگر جای فکر رفتن می رفتید کلاس کنکور همین جا ارشد بهترین شهر قبول می شدید و به قول خودتون غربت نمی رفتید اما فکرتون و تصمیم تون رو گرفتید که برید)...شاید هم دنبال کار؟...شاید هم جزوه؟شاید هم کلاس برنامه نویسی واسه رفتن؟...نمی دونم...اما...یه بار به من گفت عوض شدم...اما فهمیدم من عوض نشدم...اوشون عوض شدند...خب از حالم پرسید و "حالم رو گرفتید"...حالم تا قبل از اینکه بفهمم اون دیروزی واقعا شما بودید خدا رو شکر بود...الان دیگه نه...چون باورم از شما کمترینش این بود که مثل قبل از خرداد 89 باشید!...فهمیدم شدید مثل بقیه!...یادتون هست؟...مهم نیست براتون...میدونم ...فراموش کردید...حرفام شاید تلخ بوده و هست و خواهد بود اما شیرین ترین کلمات خدا بوده و هست و خواهد بود(امر به معروف و نهی از منکر)...شما این عکس بودید...(البته دیگه میدونم مثل این عکس نیستید و شاید ...بماند...اما گر اشتباه نکنم شما همون دختر داخل پاساژ جلو ما بودید که مانتوش سفید بود یا روسریش...دقیق یادم نیست کدومش و یه کیف رو دوش داشت....البته روشن منظوره...اگر اشتباه نکنم...البته روی حرکات همون بودید...اگر هم نبوده اشتباه کردم...ببخشید...واهمه ای هم از عذرخواهی ندارم.)اما...این عکس زیر در خرداد 89 از شما گرفته شده...تعجب نکنید...البته اگر فراموش نکرده باشید...دانشکده اقتصاد بعد انسانی...اونجاست...

خواهرم ، خوب چادرت را بر سرت محکم کن بعد از حماسه این روزها روزگار سختی در راه است...بهترین باش مسافر دلگیر دنیا یا همون نازنین یا پخ پخوووو...چون می تونه این جور باشه زورم میاد که چرا...؟!...مثل بقیه؟!یا واسه امام زمان بودن کسی که تولدش 15شعبانه...جایزه 8/8/88 رو از امام رضا گرفته...آخه چرا این جور نیست؟...شما زهرایی و زینبی بودید و هستید...اشک بر حسین(ع) ریختن کم نیست...اون موقع که می گفتید نرقصید و آرایش نکردید و چادر زدید برای خدا نذارید فکر کنم دروغ بود...که دیگه کم کم داره باور میشه!...یادتون باشه هر لایکی خدایی نیست...هر تیپی خدایی نیست...فقط به دل هم نیست خوب بودن...ظاهر هم هست...و امروز ظاهر انسان بهترین بودن رو بهتر نشون میده...چون کسی که ظاهر رو حفظ کنه به دل هم مراقبت داره و عکسش نیست...اشتباه نرید...

حفظ چادر حفظ دین و مذهب است
شیوه زهرا و درس زینبـــــــ است...
آیه زیر هم هدیه...
دوباره توی آینه خودم را برانداز کردم و نگاهی به چادرم کردم .
چیز عجیبی نبود .
پرسیدم: طوری شده؟ چرا اینطور نگاه می کنی ؟گفت: وقتی چادر سر می کنی ،من که همسرت هستم هم احساس می کنم نمی شناسمت .احساس می کنم متعالی و دست نیافتنی شده ای . .


مراقب بایدبود شبیه اون جلو ها بود...مثل این عقب شدن زیاد کار سختی نیست!


می شد با لبخند گفتی:
«موهات بیرونه ها خانومی!
درحالی که موهام رو قایم می کردم نگاهی به زنهای اطرافم تو خیابون
انداختم. شرم آور بود. شوهراشون چه بی خیال...
اونجا بود که فهمیدم تو با همه مردها فرق داری
وقتی درعین حال که منو به فعالیت اجتماعی و درس خوندن و فعالیت در
دانشگاه تشویق می کردی؛ هرازچندگاهی یادآوری می کردی که:
«غرور زن در مقابل مردان غریبه بجا و خوبه »
اونجا بود که فهمیدم تو با همه مردها فرق داری
وقتی اون روز تو مجلس عروسی یهو همه رو جو گرفت و زن و مرد قاطی
شدن و... مردهای دیگه با چه لذتی به تماشا نشسته بودن.
تو مثل برق از جا پریدی و زدی بیرون. پشت سرت اومدم . گفتی:
«متشکرم که اونجا نموندی»
اونجا بود که فهمیدم تو با همه مردها فرق داری
بی
خیال این حرفا و عکسا که الان باز بگید باز شروع کرد به احکام گفتن...باز
این حرفا رو زد...کاش نمی گفتم دیروز دیدمش...باز شروع کنه...لطفا داخل
ذهنتون نگید این حرفا رو...فردا میشه 3 سال...(در ضمن برخی مطالب از زبان
زن و شوهر ها گفته شده...فقط چون مطلب زیبا بود گذاشتم...به خدا قصد جسارت و
توهین نبود...امیدوارم باور کنید و نگید دروغ)
راستی وقتی فرمودید حالم ازت بهم می خوره...فرمودید متنفرید...فرمودید دروغم...فرمودید همیشه تلخ بوده اون ایام همگروهی یا همکلاسی یا هر چیزی که با من بوده...شماره و ها و همه چیز من رو از ذهن پاک کردید...مسیجا و غیره...با نبودنم عادت کردید و فراموش کردید دیگه...واسم سخت نبود حرفاتون...چون عادت داشتم...اما دیروز رو که الان فهمیدم...باید بگم حالم...حال جالبی نیست...میدونم مهم نیست...میدونم همه چیز رو فرمودید فراموش کردید و دوست ندارید به یاد بیارید...اما...
یادتون باشه هر جای دنیا هم که باشید و برید...داخل این وبلاگ یه قسمت داریم به نام گلواژه ظهور واسه منتظران ظهور که مطلب داره...یکیش هم مطالب درباره "حجاب"...میدونید چرا داخل وب داریم...چون امام حی و حاضر نمیاد مگه اینکه مردم خودشون رو اصلاح کنند...توقع اینه کسانی که ایلایی هستند خودشون بهترین باشند...اصلاح کنند خودشون رو برای امام حی و حاضر و ناظر...مطالب حجاب رو یک نظر بندازید...شاید بد نباشه...شاید یادتون بیاد شما خودتون فرمودید به یک دختر سیده تذکر هم دادید...شاید یادتون بیاد داخل مسیج فرمودید حالم بد شد از عکس برخی از دانشجوها که داخل اردو گرفته بودن...شاید...و خدا نزدیک است...
میدونم مهم نیست...نبوده...نخواهد بود...میدونم تصمیم شما رفتن به خارج و اون ور مرزهاست...حرفای من هم کشک بوده و هست...اما حیفم اومد نگم...شاید باور کردید...شاید...شاید...و...
نمی دونم بعد از این حرفا باز در ذهنتون چی می گید به من...باز می گید شروع کرد؟...باز می گید حالم رو بهم زد؟...یا هر چیز دیگه...اما یادتون باشه...یک نفر گفت و یک نفر خواست بگه...هر چی فکر و حرفتون باشه موفق باشید...حداقل این 3 ماه خواست شما که نبودن من بوده رو مطمئنم خوب انجام دادم...شک ندارم...چون دوست نداشتم مزاحمتون باشم...گاهی تلخی کلام و رفتار برخی شاید الان برامون بد باشه اما دیری که زود است خوب خواهد بود...دیری که الان 3 سال گذشت...الان شد 3 سال...89/05/26 آخرین بار داخل دانشگاه با هم بودن...شد 3 سال...پس دیری که زود میاد...نتونستم از تنفر و حال بهم خوردنتون کم کنم....اما...همون هم...بماند...یه مطلب هم گذاشته بودید داخل وب ماه رمضان...همه میگن چته...چته...کاش بدون و هی نپرسن...با این مضمون بود تا جایی که یادمه...خواستم بگم این که نمی دونن چیه خیلی خوبه...اگر بدونن اسرار رو دیگه همه چیز بهم می ریزه...خدا رو شکر که نمی دونن...یه بار فرمودید هم درد خوبه...همگروه و هم کلاس نمی فهمه...هم درد هم خوب نیست...بماند...جای اینها با کسی که فکر می کنید درکتون شاید بکنه حتی نه کامل صحبت کنید...شک نکنید از این آنپاس در میاید...کافیه از ته قلب بخواید...کافیه دنبال راه باشید...جلوتون گذاشته میشه...بگردید پیدا میشه...شک نکنید...و باز هم میگم وقت تلف نکنید...همین جا ارشد رو بخونید داخل کلاس کنکور...حیفه مثل سال پیش زمانتون بگذره...از من گفتن بود باز...میدونم اهمیت نداره گفتنم اما...
اینجا قراره بنویسیم از آنچه در دلمان میگذره...ببخشید اگر باز تلخ گفتم...ببخشید اگر بد گفتم...ببخشید اگر نباید می بودم...ببخشید مسیج زیاد دادم به شما که جواب ندادید...ببخشید بابت همه چیز...اصلا کلا ببخشید...و چقدر بدم میاد از لفظ مهندس که همه میگن...با نبودنم که خواستید با جواب ندادن و توهین هاتون فکر کنم بهترین ها عایدتون شده و امیدوارم موفق باشید تا همیشه...
همیشه انسان نیاز داره حقد و غضب و کینه رو از دل خارج کنه و فکر و ایده اش رو عوض کنه و همین جایی که هست بهرتین ها رو بسازه نه براش بسازند....آنچه که باعث آزار و اذیت هست رو کنار بذاره و بیرون بریزه تا راحت بتونه زندگی کنه...نگاه کنید مطالب من رو...هر اتفاقی رو روی وب میذارم چون اگر بخوام در دل نگه دارم افسرده میشم....بریزید بیرون...شاید کسی داخل وب نخونه اما انسان تخلیه میشه...شک نکنید ازمن گفتن بود...فکر نکنید با این کارم میخوام دخالت و فضولی کنم...نه...اگر این بود همون 3 هفته پیش جواب مطلبتون رو میذاشتم رو وب که چرا این چیزا می گید...من یاد گرفتم که کمک کنم...اما...به هر حال خود دانید...بریزید بیرون حرفای دل رو...کهنه بشه خوب نمیشه...بدتر میشه...چرکی تر میشه...از من گفتن...چند مدت پیش بعد از یک سال یکی از دوستانتون مسیج داد بهم و برخی از حرفای سال گذشته من رو بعد از یکسال نبودن با کمی دلخوری و دعوا گفت...مهم این بود که بیرون بریزه...دلخوری رو...من از شما نمی خوام درباره کسی...بلکه همون درباره زندگی رو در وب بریزید بیرون...شم نکنید راحت میشید...چرک رو خارج کنید تا بدتر نشده...از من گفتن...حالا چه اینجا چه هر جای دیگه...چه کسی بخونه چه نخونه...چه کسی کمک کنه چه نکنه...مهم راحتی و آسایشه...من هم حرفام و گرفتاری هام رو میگم...جالب باشه شاید چند مدت پیش یه بنده خدا با حرفای وب به من گفت بیا برنامه ریزی کنیم واسه ارشد...بدون اینکه بشناسمش...از تهران هم بود...این جور میشه کمک کرد...کافیه بخوای از دیگران و به خصوص خدا و ائمه و علما...از من گفتن بود...ایام به کام////
با اینکه خیلی دلخور هستم و ناراحت ازشون اما باز هم دوست دارم بهترین باشه...با اینکه خیلی ازش...اما باز...و اگر حرفام به قولش غیرمنطقی و دروغ و غیره هست فقط یه ذره دقت داشته باشه رو کلش...بهترین باش...اونقدر من بد نیستم...ولی خیلی ازتون رنجور شدم و هستم...اما مسلمانم که...التماس دعا... یا حق
امیدوارم به قضاوت محکوم نشم....امیدوارم به هر چیزی محکوم نشم...همون طور که به ناحق محکوم شدم...
دیروز میتونستید بهم زنگ بزنید یا مسیج بدید...اما شاید چون متنفر بودید، ندادید...شاید هم چون کم کم دارید تشریف می برید اون ور آب واسه درس و زندگی...شاید...نمی دونم...اما میدونم هیچ وقت بد رو براتون نخواستم و خواستم بهترین خدا و جامعه باشید...اما...بماند واسه روزگار و زندگی...و...بهترین باش...روز آخر داخل مسیر برگشت روی پل عابر پیاده یه حرفی بهتون زدم...اون رو آویزه کنید در گوش...البته اگر یادتون باشه... همین... والسلام
مــن تــــو را به خاطـر مـی آورمـــ بی هیچ بهانه شاید دوست داشتن همین باشد بی بهانه به خاطر آوردن…(فیسنما)
درد یک پنجره را پنجره ها مى فهمند
معنى كور شدن را گره ها مى فهمند
سخت بالا بروى ساده بیایى پایین
قصه تلخ مرا سرسره ها مى فهمند
یک نگاهت به من آموخت كه در حرف زدن
چشم ها بیشتر از حنجره ها مى فهمند...
کافیه از دنیا دلگیر نباشیم و دنیا رو بخوایم واسه خدا...همه چیز میاد به سمتمون...کافیه فقط و فقط بخوایم...میشه از نو شروع کرد...به بهترین شکل...
تو اين زمونه دو نفر هميشه تنهان . . .
يكيش دختري كه آرايش بلد نيست
يكي هم پسري كه دروغ گفتن بلد نيست
به سلامتي هردوشون . . .
داخل فیسنما خوندم که(facenama/ahmadjd) (بیاید فیسنما عضو بشید باحاله...لایکاش هم باحاله..واسه خداست)حتما بیاید و عضو بشید...(راستی این همه هی لایک میزنن واسه مثلا تخریب شدن فلان بخش تاریخی کشور اما ما مسلمونا چرا واسه حرم اصحاب و کشته شدن برادران و خواهران مسلمانمون در کشورهای دیگه چرا مطلب نمیذاریم داخل شبکه های اجتماعی و لایک کنیم؟):
راز چیست؟
چیزیه که دخدرا به همه میگن که به هیچ کسی نگن!
روز جمعه است...روز امام حی و حاضر...امام ناظر...امام زمان(عج)...هفته آینده مطلب زیبا درباره امام حی داریم...باید باور کنم که امام هست...در کنارمون...زندگی می کنن...با ما...پس مطلب گلواژه ای ظهور باید داشته باشیم...
بعدش رفتم یه دو تا سی دی جدید که اومده بود خریدم...رسوایی و حوض نقاشی...امروز با خانواده ببینم...
در ضمن واسه ارشد همون طور که داداشم گفته دارم می خونم...خیلی خوب و بهتر مطالب رو میشه فهمید...چقدر عقب افتادم به خاطر سهل انگاری...انشالله باید امسال قبول بشم...چون کار دارم به ارشد...خدا کمک کنه و دعام کنید...
راستی یکی از دوستای دانشگاه هفته دیگه عروسیشه...بهم زنگ زده که حاجی می دونی من داداش ندارم و تو و بقیه جای داداشم هستید...باید حتما باشی...بهش گفتم میدونی که من خدا واسم مهمتر از دنیاست که...بگیر دیگه تا آخرش...حرام باشه من شرمنده ام...مثل بقیه نیستم بگم یه شب هزار شب نیست...خدا همیشه هست...اون شب بیشتر از همیشه...(شنیدید دیگه که هفتاد سال عبادت یک شب به باد میره)...من که بنده کم گناهی نیستم...اما به هر حال مراقبت و مداومت نیازه..
و اما...روز سه شنبه گفتم خواب دیدم نیمه شعبان بود و یه سری قضیه دیگه...داخل خواب آره همین "مسافر دلگیر دنیا" بود که باهام بود...واسه نذری گفتم با هم بودیم...البته اونجا اولش تاج بندگی نداشت...باز اذیت داشتیم و کل کل...اما فوری باز با هم خوب بودیم...خوب که چه عرض کنم...عالی بودیم...یهو دیدم باز چادر زده...تو خواب به خدا تعجب کردم...یادم نمی ره...بهش گفتم چرا باز چادر...گفت خودت یادم دادی تاج بندگی...خدا رو شاهد می گیرم به جان عزیزترین زندگیم راست میگم...یهو چادر زده بود...دنبال وسایل نذر بودیم...اصلا مونده بودم...آخه واسه نذری ما...اوشون...شب نیمه شعبان...بعد باید میرفت یه مجلس دعا...؟!مونده بودم...بماند...
راستی یه چند مدت که چه عرض کنم...حدود ماههاست مطلبی واسه پنجشنبه شب که شب انتظار هست نذاشتم...دیروز فکرش رو کردم خودم خجالت کشیدم از امام زمان(عج)...امام حی و حاضر...کسی که بر اعمالمون نظر داره و لحظه ای فراموشمون نمی کنه...از این به بعد مطلب پنجشنبه اگر زنده باشم فراموش نمی شه...کسانی که دوست دارن مطلب بذارند بگن تا مطلبشون رو بذاریم...
پس بعد از مدتها اولین مطلب جدید گلواژه های ظهور اگر زنده باشیم 30/5/92 ...هر کس دوست داره کمک کنه بگه...کمک..کمک...کمک یادتون نره واسه مطلب
بستنی میهنم در همین خاک آب می شوم ...
میدونم تو هم مثل من دلخوری
تو هم مثه من بغضتو می خوری
نگاهت پر از حرف و درد دله
ولی خب تموم میشه این فاصله
دوباره مثه اون روزای قدیم
که با هم تو بارون قدم می زدیم
التماس دعا...
هفته آینده مطلب پنجشنبه درباره امام زمان(عج) انشالله...
بسم الله الرحمن الرحیم