هر کاری که با نام خدا آغاز نشود ابتر است

 

امام صادق علیه السلام: إن ذکرنا من‏ ذکر الله‏ إنا إذا ذکرنا ذکر الله و إذا ذکر عدونا ذکر الشیطان. 
(کافی-ج ۲ ص ۱۸۶-ب تذاکر الإخوان-ح ۱)
 

دیده شدن توسط مردم برای ما مهم تر از دیده شدن توسط خدا و ولی حاضر او شده است...مراقب باشیم فتنه های شیطانی آخرالزمان مخصوصا در حجاب واجب فراموش شده  باشیم...

سلام...اول کار بگم این عکسها ربطی به مطلب ندارن به جز عکس اول که شبیه یه نفر هست(خواهرشون) و عکسی که نوشتم در مطالب ربط داره(به خودشون)...

قضیه از اونجا آب خورد که...

اولین بار در اواخر آذر بود و اوایل دی86...پروژه زبان ماشین...روز تحویل پروژه...اولین بار رویارویی

بعد دیگه نبود تا تقریبا اردیبهشت 87...باز مجدد...ولی این بار دیگه فرق کرد..کمک کردن بود...شروع شد...تا روز 12 اردیبهشت شماره همراه...و بعد شروع شد...البته همون موقع گفتم و بعد در همگروهی ها که باید حتما حتما خانواده شما در جریان باشند...مخصوصا پدرتون...

خب بعد از اون مشکلی که برخورد...پروژه درس نظریه...حل نمی شد...تا رفت با استاد حرف زد و استاد قبول کرد...بعد از اون اسمش رو پرسیدم و باور نداشت نمی دونم...تا اینکه همون روز پروژه یکی با صدای بلند اسمش رو گفت و فهمیدم...و اولین اشغال شدن گوشی از طرفش!!!

خب شروع شد کمکها...روز امتحان میان ترم معادلات...نشد که بشه...نمره من از 80 شد 78...اون شدحدود40 ...یکی از همکلاسها روز امتحان میان ترم گفت که...بماند...منم گفتم اشتباه کرده!!

بعد از اون میان ترم مدار منطقی بود...باور نداشت خوب نمیشم...از 80 شدم 40...البته زیاد ننوشته بودم..بماند...یه سری جلوتر میرم تا زیاد نشه خاطرات...

تا اینکه در دانشکده انسانی بودیم طبقه سه...یه حرف زد بهم...موندم...گفت ببین اگه فکری بکنی مسیرم رو عوض میکنم...جوری که هم رو نبینیم...موندم چی بگم...گفت هیچی...بی خیال...ولی بهش گفتم روزیکه عقل و قلبت با هم یکی رو خواست شک نکن...تمام شد...و راجع به شالش یه چیز گفتم...برخورد بهش در حالی که منظور نداشتم...بعدها قبول کرد...(الان عمرا!!!)

تا اینکه رسیدیم به روز 13 خرداد...رفت آموزشگاه...وقت برگشت یک رانی خریدم...گرفت اما شد جرقه اولین دعوا...همون جا...دعوا کرد که خجالت بکش...اینجا کوچه ماست...منم نمیدونستم...موندم دیگه...زهر شد مثل کیک تولد...اما...عذرخواهی کردم بعدش...

شد تابستون و ترمش...بماند...قضیه هاش...همون ایام خانواده اش رفت حج...اولین جرقه واسه چادر بود...بهش گفتم...گفت باشه...بعد گفت وقت نشد...به هر حال...درباره حجاب و آرایش و رقص حرفام شروع شد...اولین بار بهم گفت خیلی بی ادب هستید!!!در حالی که من گفتم اینها فقط حرامه...

بعد ترم بعدش...دعواها بالا می گیرد!!!

سر مانتوش...کوتاه بود...و نازک...و آرایشش...بهش تذکر دادم داخل دانشکده جدید بودیم...و شروع کرد و گفت ما خانوداه فیری(آزاد) هستیم...هر جور دلمون میخواد...بعد فهمید چی گفته...گفت البته بی بند وبار نیستیم...گفتم من هم اینو نگفتم...همون جا گفت منم یکی مثل بقیه هستم...گفتم نیستی...(الان میگه اون روز اشتباه میکردم چون بهتر خودتون رو شاید می شناختید...!!!)

و همین جور یک روز عادی و روز بعد جنگ!!!...آتش بس ها دوام چندانی نداشت...ولی بگم احترام هم رو داشتیم...اما یه موضوع بود...اون اینکه همیشه در دعواها صلوات فراموش میکردیم...چیزی که آرامش میده اما یادمون رفته بود...

رسیدیم به همگروهی...قبول نمی کرد...منم گفتم کمک نمی تونم کنم دیگه...میگفت بقیه چی می گن...منم میگفتم خب اگر همگروه نباشیم ببینن چی؟...حق با هر دو بود...تا قبول کرد...همگروهی ادامه داشت تو درسها...خدا ببخشه مجبور شدیم بگیم فامیل هستیم(دروغ گناه بزرگی که فساد میاره...خدا ببخشه...البته بگم همه ما از حضرت ادم و هوا هستیم و فامیل به هر حال هستیم...پس زیاد هم دروغ نبود)

هیچی دیگه تو درسها بودیم و البته بگم سر حجاب و آرایش و رقص و خدا همیشه بحث بود...بهش میگفتم مثلا رقص چطوره شما الان اینجا من هستم نمی رقصید اما جلو فلان پسر فامیل این کار رو میکنید...هر دو نامحرمیم...میگفت فرق داره...میگفتم والله واسه خدا فرق نداره...میگفت من با داداشم فقط تو مجالس... میگفتم خب به هر حال نامحرم هست...میگفتم آرایش واسه زن در خیابان حرامه...اما جلو همسرش باید داشته باشه...زیاد قبول نمی کرد...میگفتم من و مثلا دامادتون هر دو نامحرمیم...پس حجابتون پیش هر دوتای ما باید یکسان باشه...چادر هم در قرآن خدا سوره احزاب گفته واسه بهترین شدن هست...قبول نمی کرد...البته بگم هد بند می بست و موهاش اکثر اوقات معلوم نبود و خدایی باید گفت اون زمان حجابش خوب بود...(اما الان در عکسهای اجتماعیشون( که اکثر مردم واسه دیده شدن  و لایک میذران و شاید غفلت) متاسفانه ایشون هم نه شاید مثل بحث درون پرانتز اما...)...متاسفانه یک عقیده بد و خطرناک تو ذهن ایشون و خیلی ها هست اونم اینکه یک شب هزار شب نمیشه...حالا یک شب عروسی لخت باشیم... یا یک شب تولد یا یک روز جلو پسرهای فامیل حجاب نباشه....بماند

باز رسید به یک بلوتوث...هیچ وقت نشده مثل دو تا خداحافظی کنیم...همه اش با تلخی رفتیم...بهش گفتم آخه این چه حرفیه...اون روز خوب بودیم و رفته بود به مادرش هم گفته بود...و فیلم دل شکسته هم...

رفت و رفت روزگار تا تولدشون...تسبیحی بهشون دادم...و فرداش کیک...کیکی که همیشه میگفتن تلخ بود...چون دعواش کردم واسه لاک ناخن...گریه کرد...خب ناراحت شدم...اما قضیه مهم تر یود...نمازاش خراب شد...چون لاکش درست پاک نشده بود و وضوهاش خراب...پس مهم تر رو از دست داده بود... متاسفانه

جلوتر رفتیم...باز بحث های همیشگی و چهارشنبه سوزی که بعدش باز میرفت...فقط دو بار گفت نرفته...

بگم دعوای ما بحث دین بود...احکام رو می گفتم...یه روز گفت بسه دیگه...چون بهش گفتم شما الان که میدونید انجام ندید عذابتون بیشتره...

می گفت الان تو خونه جلو داداشم هم حجابم بهتره...راست و دروغش با خودشون...الانش رو خدا آگاهه...

بهش گفتم روزه ماه رمضان...میگفت هیچوقت کامل نگرفته...بهش گفتم اگه یک بار کامل گرفتی متوجه میشی چقدر شیرینه...خب کم کم جلو اومدیم...به جایی رسید که اون می گفت روزه...شد روزه اول محرم...یادم نمیره...اومد بدون آرایش...چون روزه بود...و بعد روزه لیله الرغایب...و بقیه ایام...اما الان؟؟نمیدونم خب

و حرفهایی مثل فرق بین رژ و لاک و اون یکی که الان اسمش رو نمی دونم...همیشه میخندید از ندونستنم با اینکه گفتم نخند...

و بعدش رسیدیم به درس شیوه ارایه...خیلی خوب ارایه شد...اما یک نکته زنانه که عمرا من نمی دونستم و الان متوجه میشه که رسول خدا میفرماید کار زن در خانه جهاد هست...چون زن رکن نگهداری خونه است بسکه نکته بینه...در جملاتم گفته بودم من به جای اینکه بگم ما تحقیق کردیم...متاسفانه...و اینم شد یک دلخوری واسه ایشون...در حالی که اصلا این جور نبود...به خدا...به هر حال...

گذشت وگذشت(خیلی ها رو نگفتم نه فراموش شده باشه)

عید هر کاری کردم رفت مسافرت و نموند درس بخونه...به هر حال...اونم گذشت...

نذری داشتیم...واسه اشون بردیم...میلاد امام زمان(عج) ...باز ناراحت شد چون گفته بود خبر بده نزدیک خونه رسیدید و منم یادم رفت و ناراحت شد...چون میخواست با چادر بیاد جلومون(بعد خودش گفت)...البته بگه بهشونم میگفتم چادر بزن چون تولدشون نیمه شعبان بوده مثل اینکه...و میگفتم این میتونه یک مبدا زیبا واسه تولد مجدد باشه...(بعدها فراموش کردم بهم گفته بوده)...

و تابستونی که شد چادری(مثل عکس بالا...عکس بدون چادر خودش رو دارم!! اما نباید گذاشت)...واقعا زیبا بود...الان که عکس هاشون رو میبینم و یاد اون چادر می افتم واقعا دلم میسوزه...واقعا زیبا بود با چادر...هیچوقت تو اون دو سال مثل اون نبود...واسه امتحان کنکور با خواهرش و خوارهام مراقب بودیم...میگفت بهم بگو...بگو خدا الان چی میگه...هر چی میخواستم طفره برم نشد...من اون شماره های یکی از کلاسها رو داشتیم می چسبوندیم...خواهرام و خواهرش هم اون کلاس دیگه...هی میگفت خدا چی میگه...

متاسفانه داخل عروسی خواهرش باز...گفت فقط دامادمون بود...گفتم اونم نامحرمه... حرام انجام دادی رقصیدی...اما الان دیگه نمی دونم...امیدوارم اون کارهای حرام رو کنار گذاشته باشه که البته متاسفانه با عکسهاش که دیدم میترسم مثل قبل شده باشه که ...بماند

و اون خوابم تعبیر شد که گفتم من نیستم باز به گناه می افتی...و افتاد...در عکسهاش موهاش بیرونه... چیزی که میگفت تذکر داده به دوست سیدش...

به هر حال...و رسیدیم به پروژه...کمکش کردم تا روز 20 مرداد 89...یک روز قبل از رمضان...اون ایام با چادر بود... یادم نمیره یه بار در راه برگشت با تاکسی موبایلش افتاد متوجه نشد...اون روز میگفتم روز آخره...روز سیزده خرداد بود...اومد سر میدان پیاد شد...یادم نمیره...(ای یادم نرفته یه روز زیر بارون بود از دانشگاه بر میگشتیم و من میدان پیاده نشدم...میگفتم مسخره شدم توسط چندتا بچه دبیرستانی اشتباه نکنم)... و ایام همین جور گذشت تا روز 20 مرداد...برگشتن من چادرش رو بوسیدم...فکر کنم متوجه نشد...چون یه بار با چادر زانو زد جلوم بهش گفتم با این چادر حضرت زهرا(سلام الله) جلو هیچ کس زانو نزن...چون حرمت داره

و این پایان بود...

بعدش چادر نداشت میگفت بیا ببین با چادر فرق داره...گفتم بدون چادر نمی خوام...

بعد کمک واسه نذر عاشورا...که نمی شد...چون نذر مال خانواده است...اهل خانواده ما...

و بعد دیدن عکس دخترا و پسرهای دان...که گفت بدش میاد از خودش...یا اون که دیگه نمی خواد به قبل فکر کنه که متاسفانه الان برگشت به عقب...و همیشه میگه بدترین نوع بازگشت بازگشت از نور به سمت ظلمات هست...که برگشت...متاسفانه...میگفت از تمسخر فلان فامیل می ترسم...امروز میگم از عذاب خدا نمی ترسید؟میگفت عروسی باید رقص باشه...میگه پس خدا چی...به خاطر گناه ما تاخیر در ظهور چی؟...اینها مهم تر از همه اون چیزهای حرام نیست...

یه بار بهم گفت چطور می تونم درباره معصومین و این چیزها به یکی بگم...اون موقع گفتم و الان هم میگم...ما خودمون تا به این باور نرسیم که گناه نکنیم و خودمون باور درست نداشته باشیم نمی تونیم کاری بکنیم...اول خودمون...

اگر خوندید اینجا رو مهم تر از همه، این جملات زیره...

کار اول دوری از گناه است...به آیه الله بهجت گفتن چه کنیم؟ایشون فرمودند همه می پرسند چه کنم من میگم چه نکنید و اون اینکه "گناه نکنید"...گناه نکردن ساده تر از توبه است...چون مزه گناه رفت زیر زبون بیرون انداختنش سخته!!!مثل آرایش و رقص و این چیزها که میگید یک شب هست...یک شب بود حر،حر شد و یک شب بود فرد مستجاب الدعوه خدا رو از دست داد!!!(مثل سریال تنهایی لیلا که دستش رو سوزوند چون یک شب بود ممکن بود به گناه بیفته مثل میرداماد کار کرد) نماز اول وقت...مطلق نماز رو کسی اول وقت بخونه به درجات عالی میرسه...(تاکید پدرم هم بود)...توکل بر خدا و توسل به معصومین...قرآن رو نه فقط خواندن بلکه عمل کردن و ...با علمای دین بودن...عمل کردن به حرفاشون در حال حاضر...ولی به قول پدرم فقط خدا و 14 معصوم...بقیه دیگه اشتباه دارند...

و امروز شد دقیقا 5 سال...با این همه میگم اون زمان به گناه افتادیم...شیطان بین ما بود...بود...بود... و ما هر دو دعوتش کرده بودیم...ان شالله بتونیم توبه درست کنیم...(گاهی دستمون به هم خورد و این چیزها)... اون زمان شیطان بود...حالا در عروسی ها شیطان بیشتر هست...

اگر دنبال بهشت رفتن نیستیم لااقل هیزم جهنم واسه دیگران نسازیم...

شیطان فقط دعوت میکنه...ما هستیم که می پذیریم یا رد می کنیم...یادمون باشه...

(برخی چیزها به دلیل کمبود جا حذف شد مثل روزی که من رو رسوندید میدان و غیره)

و خیلی مهم اینکه قبول دارم که خیلی اوقات مقصر بودم چون به من ربطی نداشت خیلی چیزها...برمیگشت به پدر و مادر و شوهرتون و نه من..من باید میگفتم نه اصرار می کردم...چون الان دیگه شما هر جا و هر زمان باشید بدون حجاب و آرایش و رقص و بقیه گناهها که میدونید حکمشون رو گناهتون چند برابره...چه ایران و چه هر جای دنیا!

و قبول دارم مثل همیشه، گاهی 49 درصد اون مقصر بود و 51 درصد من و برعکس...قاعده همیشگی...

و اما یه چیز مهم...شب بیست و سوم رمضان امسال...درست حرف نزدم...میشد جور دیگه گفت قبول دارم...بهتر گفت که عمل کنه...بد گفتم متاسفانه...البته بگم خدا هم تلافی کرد...یعد ماه رمضان سه شب نمازم تاخیر افتاد و اول وقت نخوندم...مونده بودم...بعد یادم افتاد به حدیثی از امام صادق که اگر عیب کسی رو درست بهش نگفتید خدا نمی میراند مگر همون کار اشتباه برای شما اتفاق بیفته...به هر شکل فهمیدم بد حرف زدن اون شب شد سه شب دور شدن از خدا...شما مثل من نشید کسانی که می خونند...امر به معروف و نهی از منکر درست انجام بدید...

و بگم که از عکسی که شما گرفتید در واتس آپ و تلگرام استفاده می کنم بنا به دلایلی!!!پخ پخوووو

حجاب در پوشش...حجاب در کلام...حجاب در قدم...حجاب در همه چیز...تا با خدا باشیم...

ببخشید همه شما...

فردا هم ان شالله میرم مجلس شهادت امام صادق در مدرسه خان...طرف بازار وکیل...شما هم بیاید...ان شالله