آغاز زمستان...
و اما آغاز زمستان ...
نذر كرده ام
زمستان باشد
تو باشى
برف ببارد
ومن
چاى ِتازه بياورم…
مادر می گوید زمستان را دوست دارم. سوز هوا را دوست دارم. زود شب شدنش را دوست دارم. گرمای خانه و بخاری هیزمی را هم دوست دارم.
من اما میگویم شبش طولانیست. این همه ی غصه دراین همه ی ساعت شب کمر آدم را خم میکند.
بازهم مرا می بیند و هیچ نمی گوید.
زیر لب می گویم یکی دو ساعت شب کافیست.
میدانم
هوا سرد اسـت و خیابانها مه آلود
وگرنه
امکان نداشت
مرا نبینی و زیر پا بگذاری….
امان از این زمستان که
معلوم نیست
آغوش چه کسی گرمت میکند …
+ نوشته شده در دوشنبه یکم دی ۱۳۹۹ ساعت 0:0 توسط مسافر دنیا
|



بسم الله الرحمن الرحیم