سرمقاله کیهان
نام ها را رديف مي كنم از نخبگان و صاحب منصبان و رؤسا و علما و خبرگان و
شهرگان و بزرگان. و مي شمارم يكايك. از صاحب منصبان ديروز و امروز و علما
تا صاحبان رسانه و تريبون. تك تك نامشان را مي نويسم. به ترديد مي افتم.
نام ها را خط مي زنم. فكر مي كنم حق مطلب ادا نمي شود. باز نام ها را مي
نويسم و... باز خط مي زنم. اول مطلب و اين همه خط خوردگي؟! باز برمي گردم
اول مطلب و دوباره نام رجال را يكايك رديف مي كنم، اين بار در خلوت ذهن.
يك... دو... سه... ده... بيست... صد... دويست... هزار... دو هزار. مي پرسم
از خود: كدام اينها از ياران خاص حضرت بقيه الله الاعظم(عج) هستند و كدام
نه؟ كدام حق خبرگي و نخبگي را به جاي مي آورند و كدام توفيق پيدا نمي
كنند؟ شما هم در دفتر دل خود يا روي كاغذي نام اين نخبه ها و رجال و خبره
ها را رديف كنيد تا پرسش خويش را به غايت برسانيم. زاد روز ذخيره بزرگ
الهي(عج) در پيش است و حق داريم از همديگر بپرسيم كه چه قدر مهيا و چابكيم
براي روز موعود. حق است بپرسيم كه چرا آن روز آخرالزماني اين قدر به تأخير
افتاده است؟ گريبان نخبگان در اين هزاره دور و درازي كه گذشت، گير است. كه
چه كردند و چه نكردند. چه گفتند و چه نگفتند كه نجات مستضعفان اين قدر دير
و دور شد؟ ماجرا؟ چه گذشت؟ ماجرا چه بود كه آفتاب امامت و سبب اتصال آسمان
و زمين- اين تبعيدگاه نسل آدم- در پس ابر غيبت نهان شد و نهان ماند؟ حق
مستضعفان جهان است كه گريبان نخبگان هزاره اخير را بگيرند و بپرسند چه
كرديد كه وعده «ونريد ان نمن علي الذين استضعفوا في الارض» هزار سال به
تأخير افتاد؟ با كدام جواز و حجت؟
نام ها را رديف مي كنم دوباره. با يكايكشان همراه مي شوم. شما هم بياييد! مي رويم تا كنار علي بن ابيطالب(ع)، آنجا كه عمرو بن الحمق خزاعي ايستاده و از عمق جان مي گويد «اطاعت تو را چنان واجب مي دانم كه اگر امر كني با پنجه هايم كوه را بكنم يا با دلوي آب دريايي را بكشم و خالي كنم، چنان خواهم كرد». مي شنويم من و تو و آن رجل نامداري كه با او تا كنار مولا رفته ايم. امير مؤمنان دعا مي كند عمرو را و غمگنانه مي گويد «يا ليت لي مئه مثلك. كاش 001 نفر مثل تو داشتم» و نداشت. نداشت كه چند روز قبل از رسيدن روز بزرگ ضربت خوردن و رستگار شدن، به خطبه ايستاد و مردم را به جهاد فراخواند. مجاهدت را ستود و بر موج كلام اوج گرفت. و باز، ديد اغلب اينها كه هاج و واج مي نگرند همان ها هستند كه به درستي درباره شان فرمود «صبحگاهان شما را براي جهاد راست مي كنم، شامگاهان همچون كمان قدخميده به سوي من باز مي گرديد». كوه صبر، بغضش تركيد. مثل ابر بهاري گريست آنجا كه ياد ياران پاكباخته و شهيدش را كرد. ياد عمار، ياد ابن تيهان و ياد خزيمه بن ثابت. آه خزيمه! چه سنگين است فقدان تو. به ياد آورد آن روز را كه پيامبر رو به خزيمه كرد و پرسيد خزيمه! آيا شهادت مي دهي من اين مركب را از آن مرد كه فروخته اما انكار مي كند، خريده ام ؟ خزيمه عرض كرد من آن روز نبودم اما دانستم و شهادت مي دهم كه مركب را خريده اي و چگونه شهادت ندهم، حال آن كه بر رسالت و بعثت تو ايمان آورده و شهادت داده ام. و شد «ذوالشهادتين»، كسي كه شهادت او به اندازه شهادت دو مؤمن عادل مي ارزد.
حق داري علي! تو بودي كه به مؤمناني چون عمرو ابن الحمق و خزيمه بن ثابت و سلمان و مقداد و ابوذر و عمار، فديه دادن و فدا شدن و پاكبازي را آموختي. تو با عمل خود، اوصاف پارسايان را نماياندي پيش از آن كه بر زبان آري و بگويي «ارادتهم الدنيا و لم يريدوها و اسرتهم ففدوا انفسهم منها. دنيا آنها را طلبيد و آنها هرگز اراده او را نكردند. و آنان را به اسارت گرفت، پس جان هاي خود را براي آزادي از اين اسارت فديه دادند و فدا كردند». آن روز كه رسول خدا(ص) فرمان الهي براي هجرت به مدينه را با تو بازگفت و شرط آن را خفتن تو بر بستر پيامبر اعلام كرد، نپرسيدي جان من چه مي شود. فقط با نگراني عرض كردي اي رسول خدا اگر من در بستر شما بخوابم، به سلامت به مدينه مي رسيد؟ و چون آري پيامبر را شنيدي با شيدايي تمام عرض كردي «أمض لما امرت فداك سمعي و بصري و سويداء قلبي. انجام بده آنچه مأمور شدي، فداي تو گوش و چشم و عمق دلم». بيخود نبود نزول اين آيه كه «و من الناس من يشري نفسه ابتغاء مرضات الله و الله رئوف بالعباد».
اگر مردش باشيم مي شود من و تو و نامداران، با سهل بن حسن خراساني همراه شويم كه محضر امام صادق عليه السلام رسيد و عرض كرد «صد هزار از پيروان شما با شمشير آخته آماده دفاع هستند، چرا براي گرفتن حق خود قيام نمي كنيد». اما شايد به جاي سهل بن حسن، من و تو و آن رجل نامدار را خطاب كردند و فرمودند «برخيز و در آتش شعله ور تنور داخل شو!». آنجا هارون مكي مي خواهد كه چون سهل بن حسن بهانه نياورد و نگويد «مولاي من درگذر» بلكه در آتش رود ابراهيم وار. و شگفتا از آيين محمدي(ص) و علوي كه ابراهيم مي پروراند.
نام ها را رديف مي كنم دوباره. بزرگوار! جان نه، مال نه، از عقده اي يا هوسي بگذر، يا از تصميمي برگرد، قرآن خدا كه غلط نمي شود. چرا طعمه سر قلاب شيطان باشي؟! چرا بهانه اختلاف و نزاع شوي؟ يا چرا در برابر فتنه سكوت كني تا ويروس آن واگير شود؟ آن كه تو را مي راند خرد و تقواست يا هوس و هيجان و خشم و خواسته؟ سكوت و فرياد و گفتن و نگفتن و رفتار تو اسباب الفت مي شود يا باعث اختلاف؟ اگر دومي است بخواهي يا نخواهي، به سنت تاريخ، آلت دست مستكبران و طواغيت و شياطين شده اي كه خداوند پيش از بشارت ظهور منجي موعود و حاكميت مستضعفان فرمود «فرعون روي زمين استكبار ورزيد و اهل آن را گروه گروه قرار داد و آنها را به استضعاف كشيد». بزرگوار! برنامه مستكبران امروز را براي حزب حزب و پراكنده كردن ملت ايران و از هم پاشاندن عزت و اقتدار او نمي بيني؟! تو در كجا ايستاده اي، جايي از اين برنامه يا در برابر آن؟ چشم به انگشت اشاره مقتدا داري يا بي محابا، خود را به تلاطم هيجان و هوا و خشم و خواسته سپرده اي تا كدام ورطه تو را در كام كشد؟
تعصب باطل و تكبر و تفرقه و پس از اين همه، جستن نجات؟ ايثار آن هم از جنس ايثار (برگزيدن) باطل به حق؟! معامله دو سر زيان در نهايت كياست و فرزانگي و هوش؟ دست به دامن مقتداي مؤمنان(ع) مي شويم و از او روشناي راه و باطل السحر دشمنان در كمين نشسته مي جوييم. او كه هرگز از ترفند و توطئه شيطان بزرگ غافل نماند:
«فعدوا لله امام المتعصبين. دشمن خدا (شيطان) امام متعصبان است و پيشاهنگ متكبران، او كه بنيان تعصب را گذاشت... آيا نمي بينيد خداوند او را به خاطر تكبرش چگونه خوار و كوچك كرد و به خاطر برتري جويي اش به زير كشيد... پس عبرت گيريد از آنچه خدا با ابليس كرد آنجا كه عبادت طولاني و كوشش فراوان او را نابود كرد درحالي كه شيطان 6 هزار سال- از سال هاي دنيا يا آخرت معلوم نيست- خداوند را عبادت كرد اما با ساعتي كه تكبر ورزيد، خداوند او را از بهشت بيرون كرد... پس بندگان خدا بپرهيزيد كه شيطان شما را به درد و بيماري خود مبتلا گرداند و با بانگ و صداي خويش شما را برانگيزاند و از جاي بجنباند و سوارگان و پيادگان خود را بر شما كشاند. به جانم سوگند! كه تير تهديد را برايتان در كمان گذاشته و شما را نشان كرده و از نزديك بر شما افكنده... پس بر او بخروشيد و در دفع او بكوشيد. به خدا سوگند او به اصل شما فخر فروخت و گوهر شما]گل[ را پست تر از گوهر خود ]آتش[ شمرد و به تبارتان حمله آورد... پس آتش عصبيت و تعصب را كه در دل هايتان نهفته، خاموش سازيد و كينه هاي جاهليت را براندازيد كه اين گونه حميت و تعصب در مسلمان از آفت شيطان است.]چاره چيست؟[ تاج افتخار فروتني بر سر نهيد و گردن فرازي را زير پا افكنيد و تكبر را از گردن هايتان فرود آوريد و فروتني و افتادگي را همچون مرزي ميان خود و دشمن بشماريد... بپرهيزيد از كارهايي مانند كينه هم در دل داشتن و تخم نفاق در سينه كاشتن و از هم بريدن و دست از ياري يكديگر كشيدن كه پيشينيان شما را شكست و نيرويشان را گسست... همانا رشته اطاعت را از گردن گشاديد و به داوري هاي دوران جاهليت رضا داديد. در دژ خدايي كه پيرامونتان بود رخنه نهاديد. همانا خداوند سبحان به جماعت اين امت منت نهاد و به الفت، آنان را با يكديگر پيوند داد تا در سايه آن بيارمند و در پناه آن ايمني يابند... و بدانيد كه پس از هجرت و ادب آموختن از شريعت، به خوي بدويت و جاهليت بازگشتيد و پس از پيوند دوستي و موالات، دسته دسته و حزب حزب شديد... اگر شما به غير اسلام پناه برديد، كافران با شما پيكار خواهند كرد پس نه جبرئيل بماند و نه ميكائيل و نه مهاجران و نه انصار كه شما را ياري كنند» (خطبه 291 نهج البلاغه)
الله اعلم حيث يجعل رسالته. خداوند داناتر است به اين كه رسالت خويش را كجا قرار دهد. ما گوهر ولايت را اين روزها و ماه ها تابناك تر يافتيم و به اطمينان پس از ايمان رسيديم. ما مقتداي از جان گرامي تر را ديديم كه چگونه- در همين روزگار طوفاني و پرآشوب خاورميانه كه ترس در جان بسياري افتاده بود- پشت مستكبران را لرزاند و هم او را ديديم كه در ميان جبهه خودي چگونه با شفقت و رحمت و مدارا و شكيبايي رفتار كرد. بسا كه اغلب ما به جاي او از ديدن برخي خودرأيي ها و لااباليگري ها و گردن كشي ها از كوره دررفتيم و به خشم آمديم اما او را چونان پدري مهربان يافتيم كه با فرزندان خطاكار امت از طيف هاي گوناگون چگونه با مهر و محبت و اغماض و رأفت رفتار مي كند. خدا داناتر بود كه امانت سنگين ولايت را بر شانه استوار چه كسي بگذارد. مقتداي عزيزتر از جان ما، همين هفته ها و ماه ها يكبار ديگر طلوع كرد و تابيد. ره صدساله كه نه، آسمان تا آسمان فاصله را به خروشيدن ها- آنجا كه بايد- و فرو خوردن غصه و پاي خدا نوشتن ها- آنجا كه شايد- پيمود. «صبرت و احتسبت حتي اتيك اليقين». ولي ما مي مانيم و مستضعفان چشم به راه و آن چند هزار نام نامداران كه رديف كرديم و خط زديم. خط زديم و دوباره نوشتيم و دوباره خط زديم. خدا كند در فهرست ياران صاحب دوران «عج» از قلم نيفتاده باشند يا نامشان خط نخورده باشد. «به كار آييد و بكوشيد- خدايتان بيامرزد!- براساس نشانه هاي روشن كه راه روشن، شما را به خانه آسايش و سلامت مي خواند درحالي كه هنوز در خانه اي هستيد كه به خاطر فراغت و مهلت مي توانيد خداوند را خشنود سازيد. و هنوز نامه هاي عمل، گشوده و قلم هايي كه بايد بنويسند به كارند و بدن هاي شما تندرست و زبانتان در گفتن آزاد است و توبه شنيده و عمل پذيرفته مي شود» (خطبه 49 نهج البلاغه)
شيعه آل محمد(ص) را با سركشي و گردن كلفتي چه كار آنجا كه امام زين العابدين عليه السلام بفرمايد «خداوندا به تو پناه مي برم از جنبيدن حرص و تاختن غضب و غلبه حسد و ضعف شكيبايي... اللهم و هذه رقبتي قد ارقتها الذنوب. خدايا اين گردن من است كه خطاها و گناهان آن را باريك ساخته، پس بر محمد و خاندان او (ص) درود فرست و گردنم را به بخشش خود رها كن از اين گناهان».
نام ها را رديف مي كنم دوباره. با يكايكشان همراه مي شوم. شما هم بياييد! مي رويم تا كنار علي بن ابيطالب(ع)، آنجا كه عمرو بن الحمق خزاعي ايستاده و از عمق جان مي گويد «اطاعت تو را چنان واجب مي دانم كه اگر امر كني با پنجه هايم كوه را بكنم يا با دلوي آب دريايي را بكشم و خالي كنم، چنان خواهم كرد». مي شنويم من و تو و آن رجل نامداري كه با او تا كنار مولا رفته ايم. امير مؤمنان دعا مي كند عمرو را و غمگنانه مي گويد «يا ليت لي مئه مثلك. كاش 001 نفر مثل تو داشتم» و نداشت. نداشت كه چند روز قبل از رسيدن روز بزرگ ضربت خوردن و رستگار شدن، به خطبه ايستاد و مردم را به جهاد فراخواند. مجاهدت را ستود و بر موج كلام اوج گرفت. و باز، ديد اغلب اينها كه هاج و واج مي نگرند همان ها هستند كه به درستي درباره شان فرمود «صبحگاهان شما را براي جهاد راست مي كنم، شامگاهان همچون كمان قدخميده به سوي من باز مي گرديد». كوه صبر، بغضش تركيد. مثل ابر بهاري گريست آنجا كه ياد ياران پاكباخته و شهيدش را كرد. ياد عمار، ياد ابن تيهان و ياد خزيمه بن ثابت. آه خزيمه! چه سنگين است فقدان تو. به ياد آورد آن روز را كه پيامبر رو به خزيمه كرد و پرسيد خزيمه! آيا شهادت مي دهي من اين مركب را از آن مرد كه فروخته اما انكار مي كند، خريده ام ؟ خزيمه عرض كرد من آن روز نبودم اما دانستم و شهادت مي دهم كه مركب را خريده اي و چگونه شهادت ندهم، حال آن كه بر رسالت و بعثت تو ايمان آورده و شهادت داده ام. و شد «ذوالشهادتين»، كسي كه شهادت او به اندازه شهادت دو مؤمن عادل مي ارزد.
حق داري علي! تو بودي كه به مؤمناني چون عمرو ابن الحمق و خزيمه بن ثابت و سلمان و مقداد و ابوذر و عمار، فديه دادن و فدا شدن و پاكبازي را آموختي. تو با عمل خود، اوصاف پارسايان را نماياندي پيش از آن كه بر زبان آري و بگويي «ارادتهم الدنيا و لم يريدوها و اسرتهم ففدوا انفسهم منها. دنيا آنها را طلبيد و آنها هرگز اراده او را نكردند. و آنان را به اسارت گرفت، پس جان هاي خود را براي آزادي از اين اسارت فديه دادند و فدا كردند». آن روز كه رسول خدا(ص) فرمان الهي براي هجرت به مدينه را با تو بازگفت و شرط آن را خفتن تو بر بستر پيامبر اعلام كرد، نپرسيدي جان من چه مي شود. فقط با نگراني عرض كردي اي رسول خدا اگر من در بستر شما بخوابم، به سلامت به مدينه مي رسيد؟ و چون آري پيامبر را شنيدي با شيدايي تمام عرض كردي «أمض لما امرت فداك سمعي و بصري و سويداء قلبي. انجام بده آنچه مأمور شدي، فداي تو گوش و چشم و عمق دلم». بيخود نبود نزول اين آيه كه «و من الناس من يشري نفسه ابتغاء مرضات الله و الله رئوف بالعباد».
اگر مردش باشيم مي شود من و تو و نامداران، با سهل بن حسن خراساني همراه شويم كه محضر امام صادق عليه السلام رسيد و عرض كرد «صد هزار از پيروان شما با شمشير آخته آماده دفاع هستند، چرا براي گرفتن حق خود قيام نمي كنيد». اما شايد به جاي سهل بن حسن، من و تو و آن رجل نامدار را خطاب كردند و فرمودند «برخيز و در آتش شعله ور تنور داخل شو!». آنجا هارون مكي مي خواهد كه چون سهل بن حسن بهانه نياورد و نگويد «مولاي من درگذر» بلكه در آتش رود ابراهيم وار. و شگفتا از آيين محمدي(ص) و علوي كه ابراهيم مي پروراند.
نام ها را رديف مي كنم دوباره. بزرگوار! جان نه، مال نه، از عقده اي يا هوسي بگذر، يا از تصميمي برگرد، قرآن خدا كه غلط نمي شود. چرا طعمه سر قلاب شيطان باشي؟! چرا بهانه اختلاف و نزاع شوي؟ يا چرا در برابر فتنه سكوت كني تا ويروس آن واگير شود؟ آن كه تو را مي راند خرد و تقواست يا هوس و هيجان و خشم و خواسته؟ سكوت و فرياد و گفتن و نگفتن و رفتار تو اسباب الفت مي شود يا باعث اختلاف؟ اگر دومي است بخواهي يا نخواهي، به سنت تاريخ، آلت دست مستكبران و طواغيت و شياطين شده اي كه خداوند پيش از بشارت ظهور منجي موعود و حاكميت مستضعفان فرمود «فرعون روي زمين استكبار ورزيد و اهل آن را گروه گروه قرار داد و آنها را به استضعاف كشيد». بزرگوار! برنامه مستكبران امروز را براي حزب حزب و پراكنده كردن ملت ايران و از هم پاشاندن عزت و اقتدار او نمي بيني؟! تو در كجا ايستاده اي، جايي از اين برنامه يا در برابر آن؟ چشم به انگشت اشاره مقتدا داري يا بي محابا، خود را به تلاطم هيجان و هوا و خشم و خواسته سپرده اي تا كدام ورطه تو را در كام كشد؟
تعصب باطل و تكبر و تفرقه و پس از اين همه، جستن نجات؟ ايثار آن هم از جنس ايثار (برگزيدن) باطل به حق؟! معامله دو سر زيان در نهايت كياست و فرزانگي و هوش؟ دست به دامن مقتداي مؤمنان(ع) مي شويم و از او روشناي راه و باطل السحر دشمنان در كمين نشسته مي جوييم. او كه هرگز از ترفند و توطئه شيطان بزرگ غافل نماند:
«فعدوا لله امام المتعصبين. دشمن خدا (شيطان) امام متعصبان است و پيشاهنگ متكبران، او كه بنيان تعصب را گذاشت... آيا نمي بينيد خداوند او را به خاطر تكبرش چگونه خوار و كوچك كرد و به خاطر برتري جويي اش به زير كشيد... پس عبرت گيريد از آنچه خدا با ابليس كرد آنجا كه عبادت طولاني و كوشش فراوان او را نابود كرد درحالي كه شيطان 6 هزار سال- از سال هاي دنيا يا آخرت معلوم نيست- خداوند را عبادت كرد اما با ساعتي كه تكبر ورزيد، خداوند او را از بهشت بيرون كرد... پس بندگان خدا بپرهيزيد كه شيطان شما را به درد و بيماري خود مبتلا گرداند و با بانگ و صداي خويش شما را برانگيزاند و از جاي بجنباند و سوارگان و پيادگان خود را بر شما كشاند. به جانم سوگند! كه تير تهديد را برايتان در كمان گذاشته و شما را نشان كرده و از نزديك بر شما افكنده... پس بر او بخروشيد و در دفع او بكوشيد. به خدا سوگند او به اصل شما فخر فروخت و گوهر شما]گل[ را پست تر از گوهر خود ]آتش[ شمرد و به تبارتان حمله آورد... پس آتش عصبيت و تعصب را كه در دل هايتان نهفته، خاموش سازيد و كينه هاي جاهليت را براندازيد كه اين گونه حميت و تعصب در مسلمان از آفت شيطان است.]چاره چيست؟[ تاج افتخار فروتني بر سر نهيد و گردن فرازي را زير پا افكنيد و تكبر را از گردن هايتان فرود آوريد و فروتني و افتادگي را همچون مرزي ميان خود و دشمن بشماريد... بپرهيزيد از كارهايي مانند كينه هم در دل داشتن و تخم نفاق در سينه كاشتن و از هم بريدن و دست از ياري يكديگر كشيدن كه پيشينيان شما را شكست و نيرويشان را گسست... همانا رشته اطاعت را از گردن گشاديد و به داوري هاي دوران جاهليت رضا داديد. در دژ خدايي كه پيرامونتان بود رخنه نهاديد. همانا خداوند سبحان به جماعت اين امت منت نهاد و به الفت، آنان را با يكديگر پيوند داد تا در سايه آن بيارمند و در پناه آن ايمني يابند... و بدانيد كه پس از هجرت و ادب آموختن از شريعت، به خوي بدويت و جاهليت بازگشتيد و پس از پيوند دوستي و موالات، دسته دسته و حزب حزب شديد... اگر شما به غير اسلام پناه برديد، كافران با شما پيكار خواهند كرد پس نه جبرئيل بماند و نه ميكائيل و نه مهاجران و نه انصار كه شما را ياري كنند» (خطبه 291 نهج البلاغه)
الله اعلم حيث يجعل رسالته. خداوند داناتر است به اين كه رسالت خويش را كجا قرار دهد. ما گوهر ولايت را اين روزها و ماه ها تابناك تر يافتيم و به اطمينان پس از ايمان رسيديم. ما مقتداي از جان گرامي تر را ديديم كه چگونه- در همين روزگار طوفاني و پرآشوب خاورميانه كه ترس در جان بسياري افتاده بود- پشت مستكبران را لرزاند و هم او را ديديم كه در ميان جبهه خودي چگونه با شفقت و رحمت و مدارا و شكيبايي رفتار كرد. بسا كه اغلب ما به جاي او از ديدن برخي خودرأيي ها و لااباليگري ها و گردن كشي ها از كوره دررفتيم و به خشم آمديم اما او را چونان پدري مهربان يافتيم كه با فرزندان خطاكار امت از طيف هاي گوناگون چگونه با مهر و محبت و اغماض و رأفت رفتار مي كند. خدا داناتر بود كه امانت سنگين ولايت را بر شانه استوار چه كسي بگذارد. مقتداي عزيزتر از جان ما، همين هفته ها و ماه ها يكبار ديگر طلوع كرد و تابيد. ره صدساله كه نه، آسمان تا آسمان فاصله را به خروشيدن ها- آنجا كه بايد- و فرو خوردن غصه و پاي خدا نوشتن ها- آنجا كه شايد- پيمود. «صبرت و احتسبت حتي اتيك اليقين». ولي ما مي مانيم و مستضعفان چشم به راه و آن چند هزار نام نامداران كه رديف كرديم و خط زديم. خط زديم و دوباره نوشتيم و دوباره خط زديم. خدا كند در فهرست ياران صاحب دوران «عج» از قلم نيفتاده باشند يا نامشان خط نخورده باشد. «به كار آييد و بكوشيد- خدايتان بيامرزد!- براساس نشانه هاي روشن كه راه روشن، شما را به خانه آسايش و سلامت مي خواند درحالي كه هنوز در خانه اي هستيد كه به خاطر فراغت و مهلت مي توانيد خداوند را خشنود سازيد. و هنوز نامه هاي عمل، گشوده و قلم هايي كه بايد بنويسند به كارند و بدن هاي شما تندرست و زبانتان در گفتن آزاد است و توبه شنيده و عمل پذيرفته مي شود» (خطبه 49 نهج البلاغه)
شيعه آل محمد(ص) را با سركشي و گردن كلفتي چه كار آنجا كه امام زين العابدين عليه السلام بفرمايد «خداوندا به تو پناه مي برم از جنبيدن حرص و تاختن غضب و غلبه حسد و ضعف شكيبايي... اللهم و هذه رقبتي قد ارقتها الذنوب. خدايا اين گردن من است كه خطاها و گناهان آن را باريك ساخته، پس بر محمد و خاندان او (ص) درود فرست و گردنم را به بخشش خود رها كن از اين گناهان».
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد ۱۳۸۸ ساعت 18:45 توسط مسافر دنیا
|
بسم الله الرحمن الرحیم