فقط خداست در کنارمان...
زني با لباسهاي كهنه و نگاهي مغموم، وارد خواروبار فروشي محل شد و
با فروتني از فروشنده خواست كميخواروبار به او بدهد. وي گفت كه
شوهرش بيمار است و نميتواند كار كند، كودكانش هم بيغذا
ماندهاند. فروشنده به او بياعتنايي كرد و حتي تصميم گرفت بيرونش
كند. زن نيازمند باز هم اصرار كرد. مشتري ديگري كه كنار پيشخوان
ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را ميشنيد به فروشنده گفت: خريد او
با من. فروشنده با اكراه گفت: لازم نيست، خودم ميدهم! فهرست خريدت
كجاست؟ آن را بگذار روي ترازو، به اندازه وزنش هر چه خواستي ببر!
زن لحظهاي درنگ كرد و با خجالت، تكه كاغذي از كيفش درآورد و چيزي
روي آن نوشت و آن را روي كفه ترازو گذاشت. خواروبار فروش از
سرناباوري، به گذاشتن كالا روي ترازو مشغول شد تا آنكه كفهها با
هم برابر شدند. در اين وقت؛ فروشنده با تعجب و دلخوري، تكه كاغذ را
برداشت تا ببيند روي آن چه نوشته است. روي كاغذ خبري از فهرست خريد
نبود، بلكه دعاي زن بود كه نوشته بود: اي خداي عزيزم! تو از نياز
من باخبري، خودت آن را برآورده كن. زن خداحافظي كرد و رفت.
+ نوشته شده در شنبه هشتم خرداد ۱۳۸۹ ساعت 2:36 توسط مسافر دنیا
|
بسم الله الرحمن الرحیم