با مرورى بر تاریخچه این فرقه جعلى در ایران، عراق و مصر

در آوریل ۲۰۰۶ م، دادگاه ادارى ‏اسکندریه مصر، با صدور حکمى، وزارت کشور مصر را ملزم‏کرد تا براى «مصعم عزت محمود» به همراه همسر و دوفرزندش، کارت‏هاى شناسایى رسمى، با ذکر بهائیت، به‏عنوان دین آنان صادر کند. این حکم، جنجال گسترده‏اى رادر مجامع عمومى، دینى و رسمى مصر به همراه داشت.ادامه جنجال بر سر این حکم، به پارلمان و دولت مصر کشید.دولت اعلام کرد: کمیسیونى از سوى دولت، به نیابت از وزارت‏کشور، در دیوان عالى ادارى، تقاضاى استیناف خواهد کرد.

دکتر محمد سید طنطاوى، شیخ جامع الازهر، بیانیه‏اى‏صادر کرد و طى آن یادآور شد که فرقه بهائیت هیچ نسبتى باهیچ یک از ادیان آسمانى ندارد. بیشتر مردم مصر معتقدند که بهائیت با جنبش صهیونیسم مرتبط است. بهائیان ازهشتاد سال پیش تاکنون، کوشیده‏اند تا به دین خود در مصرمشروعیت بخشند؛ اما تاکنون موفق نشده‏اند و آخرین تلاش‏آنان نیز با حکم دیوان عالى ادارى مصر، در تاریخ ۲۵ آذرماه ‏امسال به شکست انجامید.

دیوان عالى ادارى، با لغو رأى اشتباه دادگاه بدوى‏اسکندریه، در الزام وزارت کشور به صدور کارت شناسایى باعنوان بهائیت، به عنوان دین رسمى برخى شهروندان این‏کشور، طرفداران این فرقه را مرتد اعلام کرد. در این مقال،نخست تاریخ، عقیده، اندیشه و سپس به تاریخ حضورپیروان این فرقه گمراه در مصر و تلاش مستمرشان براى‏کسب مشروعیت رسمى خواهیم پرداخت. در منابع گوناگونى‏آمده است که سید محمد على (باب)، به مجلس سید کاظم‏رشتى در کربلا رفت و آمد داشته و در درس او حاضر مى‏شده‏و به شرح و توضیح او بر کتاب‏هاى شیخ احمد احسائى گوش‏فرا مى‏داده است. وى نخست از مطالب شیخ و شرح وتوضیحات سید شگفت زده، و مجذوب عبارات و اصلاحات‏این دو گردید و براى او روشن شد که این دو، مسلکى متفاوت‏از اصولیون دارند.
شگفتى وى زمانى فزونى یافت که سید کاظم در پاسخ به‏یکى از شاگردانش درباره مکان زندگى امام مهدى (علیه السّلام) گفت:«نمى‏دانم، شاید او اکنون در این جا نشسته باشد و ما او را ؛ نشناسیم».


اندکى بعد محمد على ادعا کرد که روح امام مهدى در پیکراو حلول یافته است و سخنانى بر زبان راند که شاگردان سیدکاظم وى را از مرز شریعت خارج و مخالف قواعد سنت نبوى‏دانستند. آنان نخست با ملاطفت و ملایمت با او برخوردکردند و زمانى که نتوانستند، او را باز دارند، از او دورى گزیدند.او مردم را به خویش دعوت کرد و با زهد و ریاضت سختى که‏از خود نشان مى‏داد، توانست بسیارى عوام را به خود جذب‏کند.
وى براى نزدیکان خود سخنانى پیچیده بیان مى‏کرد؛براى مثال وى در تفسیر آیه «فادخلوا البیوت من ابوابها»مى‏گفت: «منظور از «بیت» دین است و خود او باب بیت (دین)است، زیرا رسیدن به خداى تعالى ممتنع و محال است، چرا که‏طریق رسیدن مسدود شده و طلب وصول جز از طریق رسالت ونبوت و ولایت مردود است و از آن روکه رسیدن به این مراتب‏دشوار است و جز با وساطت بزرگ ممکن نیست، پس من (سیدمحمد على باب) همان واسطه بزرگ هستم و همان گونه که ورودبه خانه جز از راه در آن روا نیست، جز از راه من که باب دین‏هستم ورود به دین جایز نیست».
رفته رفته پیروان او نیز بابیه شناخته شدند. کتاب‏هاى‏بابیه نقل مى‏کنند که باب، پس از حضور در مجالس سیدکاظم رشتى، در سال ۱۸۴۳ م، به بوشهر بازگشت و کمى‏پس از آنکه خبر مرگ سید کاظم به او رسید، به شیراز رفت وبا یکى از یاران خود با نام ملاحسین بشرویى دیدار کرد ومسئله دعوت را با او مطرح کرد. او از نخستین گروندگان به‏باب است؛ از این رو به باب الابواب ملقب شد. بهایى‏هاکشف این دعوت را عید مبعث مى‏دانند که روز ۲۲ مه ۱۸۸۴م‏اتفاق افتاد و باب در آن تاریخ بیست و پنج ساله بود.
محمد على باب توانست هجده تن را که با محاسبه حروف‏ابجد «حى» نامیده بود، پیرامون خود گرد آورد. حرف «ح» درابجد معادل هشت است و حرف «ى» معادل ده و مجموع‏این دو حرف هجده ماه است و باب هم نوزدهمى است و نماداو حرف «الف» است که معادل عدد یک است. باب، صلاح رإے؛ّّدر آن دید که مبلغش ملاحسین بشرویى، از شیراز کوچ کند وشهر به شهر، مردم را به دعوت جدید بشارت دهد. باب به اوگفت: «یا من هواول من آمن بى حقا!، اننى انا باب الله و انت‏باب الباب و لابد ان یؤمن بى ثمانیة عشر نفساً من تلقاءانفسهم و یعترفون برسالتى و سینشدنى کل منهم على انفرادبدون ان یدعوهم احد او ینبههم الیها… و سأعین لکن من‏الثمانى عشرة نفساً رسالته و مهمته و ساعر فهم کلمة الله واحیاء النفوس»؛ اى نخستین کسى که به حق به من گرویده‏است، من همان باب الله‏ام و تو باب باب و باید هجده تن،خود به خود به من ایمان آورند و به رسالتم اعتراف کنند. هریک از آنها بدون اینکه کسى آنها را دعوت کند یا به رسالتم‏توجه دهد، مرا جست و جو و پیدا کند و من براى هر یک ازاین هجده تن، رسالت و وظیفه‏اش را معین خواهم کرد وکلمه خدا و احیاى جان‏ها را به آنان خواهم شناساند.
ملاحسین بشرویى به اصفهان، کاشان، قم ، تهران وخراسان سفر کرد تا وظیفه‏اش را در دعوت مردم به این دین‏جدید ادا کند. ملا على بسطامى هم به کربلا و نجف رفت ودیگر اصحاب باب هم به دیگر نقاط ایران کوچیدند تا مردم‏را به گرویدن به این دین تازه تشویق کنند. از آن رو که‏آموزه‏هاى بابیه با اصول دین اسلام مخالف بود، علما به رداین آموزه‏ها مبادرت ورزیدند و کتاب‏ها و رساله‏هاى فراوانى‏در رد عقاید این فرقه گمراه تألیف و توزیع شد. علما از دولت‏نیز خواستند تا ریشه این جریان منحرف را که ایمان دینى‏مردم و امنیت ایران را تهدید مى‏کرد، بخشکانند. والى شیرازحسین قلى خان، باب را دستگیر و به مجلس مناظره با علماکشاند. برخى علما فتوا به قتل او دادند و برخى دیگر به‏اختلال عقل او حکم کردند؛ اما والى دستور داد که او را ببرند ومفصل کتک بزنند. اما این عمل، مانع تبلیغ و تبشیر او نشد.باب به اصفهان منتقل شد و کارش رونق یافت و پیروانش‏فزونى یافتند. علماى اصفهان باب را تکفیر کردند و حکم به‏قتل او دادند. حاکم اصفهان منوچهر خان، قضیه بابى‏ها را به‏تهران گزارش داد و نظر شخصى خود را چنین بیان کرد که‏اجراى حکم علماى اصفهان و قتل باب ممکن است به‏شورش پیروان او منجر شود. در نتیجه باب در زندان باقى‏ماند و سپس به زندانى در قلعه ماکو منتقل شد و هرگونه‏ارتباط با او ممنوع گردید. پیروان وى در سال ۱۸۴۸ درمنطقه‏اى میان مازندران و خراسان همایشى برگزار کردند که‏هشتاد و یک قطب بابى در آن شرکت داشتند که ملا حسین‏بشرویى و قرة العین هم در میان آنان بودند.
در این همایش، مقرر مى‏شود که میان اصول بابى و اصول‏دین اسلام، فاصله‏اى قرار داده شود. قرة العین از کسانى بودکه اصرار داشت که «قائم»، در مقام مشرع قرار مى‏گیرد و حق‏تشریع دارد و واجب است تغییراتى در شرع داده شود؛ مانندترک روزه در ماه رمضان و نماز و دیگر اصول دین اسلام. به‏این ترتیب، بابیت به کلى از اسلام جدا شد، پس از فتنه‏هاى‏خونینى که بابى‏ها در برخى شهرهاى ایران به راه انداختنددولت ایران در سال ۱۸۴۹، پس از آنکه باب بر افکار پیشین‏خود اصرار ورزید، او را اعدام کرد.
اعدام باب، موجب شهرت بیشتر آموزه‏هایش گردید.انجمنى سرى در تهران، به ریاست سلیمان خان تبریزى،یکى از تشریفات چى‏هاى دربار ناصر الدین شاه تشکیل شدکه تصمیم به قتل شاه گرفتند؛ ولى اقدامشان براى ترور شاه‏ناموفق ماند، پس از این حادثه دولت تلاش کرد تا این فرقه‏را کاملاً ریشه کن کند و از طریق دفتر سلیمان خان، پیروان‏این فرقه گمراه را یافتند و چهار صد تن از آنان را اعدام کردندو این فتنه تا مدتى خوابید.

ظهور بهائیت

از میان انصار باب، دو برادر به نام‏هاى میرزا حسین على ویحیى نور، جایگاه ویژه‏اى داشتند و باب آنان را در فهم‏عقیده بابیت از دیگران متمایز مى‏دانست. پس از اعدام باب،اصحاب او گرد آمدند و یحیى را به زعامت خود برگزیدند؛ امااو به برادرش حسین على اشاره کرد و او با کنار زدن رقبا،زعامت مطلق بابیه را به عهده گرفت؛ اما پیروان این فرقه‏جعلى، معتقدند که باب خود زمانى که در قلعه ماکو حبس‏شده بود، او را به خلافت خود برگزید و گفت: «حسین خلیفه‏اوست» و او را به «بهاء» ملقب کرد و برادرش یحیى را به‏یحیى ازل که او هم طرفدارانى یافت که ازلى‏ها نام گرفتند.ازلى‏ها معتقد بودند که یحیى ازل خلیفه باب است؛ اما این‏گروه به مرور زمان منقرض شدند و این فرقه که تا پیش ازاین بابیه نام داشت، در ادامه «بهائیه» نام گرفت.
میرزا حسین على بهاء و دو تن از یارانش به سیاهچال‏افکنده شدند و چهار ماه در آن به سر بردند. در این زمان بهاءکم کم اعلام کرد که بر او وحى مى‏شود، پس از مدتى‏حکومت ناصرالدین شاه آنان را به عراق تبعید کرد. بهاء در ۸آوریل ۱۸۵۳ م به بغداد رسید. اقامت بهاء در بغداد موجب‏فتنه انگیزى شد. پس از گرویدن عده‏اى از عراقى‏ها به وى،علماى عراق به دولت عثمانى که در آن زمان عراق هم ازمناطق تحت سلطه این دولت بود، شکایت بردند

وتلگراف‏هاى متعددى به استانبول فرستادند. این شکایات‏مؤثر واقع شد و بهائیان آماده سفر شدند. بهاء در مدت‏کوتاهى به باغ نجیب پاشا در «رصّافه» منتقل شد و دوازده‏روز در این باغ به سر برد و در روز ۲۱ آوریل ۱۸۶۳ اعلام کردکه منظور عبارت «آن کسى که خدا او را ظاهر مى‏کند» درکتاب‏هاى باب، خود اوست و باب به دنیا نیامد، مگر براى‏بشارت ظهور او (بهاء)، چنان که یوحنا تنها براى بشارت تولدمسیح (علیه السّلام) به دنیا آمد.

سپس بهاء به همراه برادرش یحیى و دیگر یارانش به‏استانبول کوچید. در استانبول میان این دو برادر نزاعى درگرفت و دولت عثمانى براى خلاصى از زحمت آنان، بهاء رابه عکا و یحیى ازل را به قبرس تبعید کرد و یحیى پس از این‏براى همیشه از دور خارج شد.
در زندان عکا، بهاء ادعا کرد که او دین تازه‏اى آورده و روح‏خدا در او حلول یافته است. وى براى اینکه پس از خود،یاران و پیروانش دچار تفرقه نشوند، ولایت عهدى خود را به‏فرزندش «عباس افندى» و پس از او به فرزند دومش «میرزامحمد على» سپرد و در عکا مُرد و در روز ۲۸ مه ۱۸۹۲ درهمان شهر دفن شد. پس از وى عباس افندى ملقب به‏عبدالبهاء خلیفه بهائیان شد و از هیچ تلاشى براى ارتقاى‏سطح آموزشى و علمى پیروان خود و فرزندانشان فرو گذارنکرد. وى کوشید تا کسانى را که استعداد ادامه تحصیل‏داشتند، به دانشگاه امریکایى بیروت بفرستد. دولت انگلیس‏در آوریل ۱۹۲۰ م طى مراسمى که در باغ حاکم نظامى حیفابرگزار شد، به او نشان امپراتورى داد و پس از آن عبدالبهاء به‏اروپا و امریکا سفر کرد و با مقامات سیاسى و متخصصان‏علوم اجتماعى دیدار کرد. برخى سیاستمداران او را – که حکم‏به لغو جهاد داده بود – مبلغ و منادى صلح پنداشتند و به‏ترویج دعوت او و تبلیغ افکارش کمک کردند.
عبدالبهاء وصیت پدرش را که پس از او برادرش محمدعلى را خلیفه خود قرار داده بود، نقض کرد و صلاح دید که‏خلافت را به نوه خود، شوقى افندى ربانى بسپارد و او در ۲۸نوامبر ۱۹۲۱ به زعامت بهائیان رسید. شوقى افندى دانش‏آموخته دانشگاه امریکایى بیروت بود که بعدها به دانشکده‏بالیول در آکسفورد رفت و به ولى امر الله ملقب شد و شمارى‏از بزرگان بهائیان را به عنوان ایادى امر الله برگزید. وى در ۴نوامبر ۱۹۵۷ مرد. ایادى روز نهم مرگ او گرد هم آمدند و نه‏تن را از میان خود براى اداره امور بهائیان، تا زمان تأسیس‏بیت العدل برگزیدند. بیت العدل در سال ۱۹۶۳ م تأسیس‏شد.

عقاید بهائیان

محمد على باب چند کتاب از خود بر جاى نهاد که کتاب‏البیان و کتاب الاسماء از آن جمله‏اند؛ اما این کتاب‏ها به دلیل‏آنکه زندگى وى با ناآرامى‏ها و جا به جا شدن‏هاى مکررهمراه بود، نتوانست به عنوان عقاید بهائیان تثبیت شود،گذشته از این، در این کتاب‏ها، تنها شمارى از اصول کلى‏بیان شده است. به ویژه کتاب البیان که سرشار از رموز واشارات علماى کلام و فلاسفه یونان است. به هر حال بیشترعقاید بهائیان برگرفته از کتاب‏هاى بهاء است؛ به ویژه‏کتاب‏هاى الاقدس، البستان الالهى، اشراقات، مدینةالتوحید، لوح الاحباب، سورة الامین، سورة الذبح و سورةالغصن.
بهاء حدود ۱۴۴ کتاب، سوره و لوح بر جاى گذاشت که‏عقاید بهائیان در آنها مشخص شده است. اساس فرقه بابى،بر اعتقاد به وجود خداى یکتاى ازلى است. اما آنها صفات‏خالق را از عقیده باطنیه مى‏گیرند که معتقدند، هر چیزى‏ظاهرى و باطنى دارد و این وجود مظهرى از مظاهر خداست‏و خدا نقطه حقیقى است و آنچه در هستى است، مظهرخدست؛ با این تفاوت که مسلمانان، وجود را صادر خداوند وفعل خدا مى‏دانند؛ ولى بهائیان و باطنیان، صفتى مى‏داند که‏دلالت بر حیات و تأثیر مى‏کند؛ از این رو تمام مظاهر عمل وعبادت را امورى ظاهرى مى‏دانند که گویاى امرى باطنى‏است.
عقیده بهائیان درباره پیامبر و امام، برگرفته از عقیده‏شان‏نسبت به خالق است، زیرا پیامبر و امام در حیات خودمظهرى از مظاهر خدا بر روى زمین هستند، و ارتقاى او به‏این جایگاه، به مدد استکمال صفات اخلاقى‏اى است که اورا در جایگاه بیان امر واقعى قرار مى‏دهد و اوست که به‏حقیقت دست مى‏یابد. بنابراین، هر کس صفاتى را که پیامبرو امام در خود به کمال رساندند، کسب کند، براى تظاهر به‏مظهر دعوت و تبشیر شایسته‏تر است؛ از این رو شایسته‏است که باب ادعا کند، مظهرى از مظاهر خدا در روى زمین یاپیامبر است.اصل و اساس عقیده بابى همین مسئله است. اما تحولات‏و تغییراتى در مسیر زمان بر آن عارض شد و عناصر دیگرى‏نیز با آن امتزاج یافت.

شعائر و مناسک

بهائیان مناسک و شعائرى دارند که آمیزه‏اى از عادات وسنت‏هاى مختلف عصرشان است که به اجمال به مواردى ازمهم‏ترین آنها اشاره مى‏شود:
الف : روزه؛ ماه روزه بهائیان ماه نوزدهمشان و به مدت‏نوزده روز است که به لحاظ زمانى، در بخش شمالى کره‏زمین در فصل بهار و در بخش جنوبى کره زمین، در فصل‏پاییز قرار مى‏گیرد (چرخشى نیست). در مدت این نوزده روز،آنان از طلوع تا غروب آفتاب از خوردن غذا و آب خوددارى‏مى‏ورزند.
ب : نماز؛ نماز بهائیان، انفرادى و قبله‏اش شهر عکا است‏که قبر بهاء در آن جاى دارد. پیش از نماز وضو مى‏گیرند وکسى که به آب دسترسى نداشته باشد، پنج بار نام خداى‏اطهر را مى‏برد و سپس نماز مى‏گزارد و کسى که در مسافرت‏باشد، در صورت توقف، به جاى هر نماز یک سجده به جاى‏مى‏آورد.
ج : محل حج بهائیان خانه بهاء که وى در ایام اقامت درعراق در آن سکونت داشته یا خانه سید محمد على باب درشیراز، در ایام اقامت در این شهر بوده است. محل سکونت‏بهاء در عراق، کعبه بهائیان نامیده مى‏شود.

بهائیان در مصر

در اوائل قرن بیستم بهائیان به مصر گام نهادند وکتاب‏هاى متعددى از بهائیان در چاپخانه‏هاى مصر به چاپ‏رسید؛ مانند کتاب «الکواکب الدریة فى مآثر البهائیة» اثرمحمد حسین آواره که در سال ۱۹۲۳ چاپ شد و کتب«الحجج البهیة» اثر ابوالفضائل جرقادقانى در سال ۱۹۲۵٫این امر، به معناى آن است که پیش از این تاریخ، اعضاى‏این فرقه در آن کشور حضور داشته‏اند. بهائیان در مصر، به‏ترویج عقائد خود پرداختند و حتى تحصیلکردگان مصرى رابه دین خود دعوت کردند.
این اوضاع موجب شد تا محکمه عالى شرعى مصر درسال ۱۹۲۵ حکمى عام صادر کرد که در آن آمده است:«بهائیت فرقه مستقلى است که به هیچ یک از ادیان وابسته‏نیست و اساساً از مذاهب اسلامى نیست»؛ از این رو بهائیان‏در مصر به تأسیس انجمنى پرداختند که مصریان با دیده‏شک و تردید به آن نگریستند، فعالیت این انجمن مخفیانه‏بود و اعضاى این فرقه کوشیدند، به باشگاه‏هاى روتارى ولیونز بپیوندند. این امر، با توجه به تلقى و تصور عمومى که‏این باشگاه‏ها را مراکزى فراماسونى و در خدمت صهیونیسم‏مى‏دانست، بر شک و بدبینى مصریان افزود.
در مقابل نیز کتاب‏هایى در رد بهائیت در قاهره منتشر شد؛مانند تاریخ البابیة یا مفتاح باب الابواب اثر مهدى خان والحراب فى صدر البهاء و الباب اثر سید محمد فاضل. ازتاریخ چاپ این کتاب‏ها مى‏توان دریافت که مصرى‏ها خیلى‏زود بهائیت را شناختند. تاریخ نشر کتاب اول ۱۹۰۳ و کتاب‏دوم ۱۹۱۱ است و پس از آن هم کتاب‏ها و مقالات فراوانى‏درباره رابطه بهائیت با صهیونیسم و استعمار و قادیانیه‏انتشار یافت.
با این حال، شمار اندکى از مصریان به این فرقه گرویدندکه شمارشان به یکصد تن هم نمى‏رسد. مشهورترین رهبربهائیت در مصر، شاعر، نقاش و نویسنده مشهور در گذشته،حسین بیکار بوده است که بارها دستگیر و به دلیل وجهه‏فرهنگى‏اش و دخالت نویسندگان آزاد مى‏شد؛ اما جدى‏ترین‏برخورد دولت مصر با بهائیان در سال ۱۹۶۰ اتفاق افتاد؛زمانى که قانون ۲۶۳ سال ۱۹۶۰ که به انحلال محافل‏بهائیت و مصادره دارایى‏ها و تعقیب اعضاى این محافل‏حکم مى‏کرد. در آن زمان محفل قاهره، ریاست بهائیان درمصر و افریقا را برعهد داشت. بهایى‏ها پس از مرگ جمال‏عبدالناصر، از فرصت فقدان او سود جستند و در پى کسب‏مشروعیت برآمدند و خواستار بازگشت دارایى‏ها و رسمیت‏یافتن محافلشان شدند.
دیوان عالى پس از دریافت آراى فقها و علماى الازهرحکم داد: «اگر چه گرویدن به ادیان آسمانى مطلقاً آزاد است؛ولى این آزادى به ادیان آسمانى محدود است و بهائیت ازادیان آسمانى رسمى نیست». همین حکم در سال ۱۹۸۳نیز در پاسخ به تقاضاى تجدید نظر بهائیان در مصر، از سوى‏دیوان عالى تکرار شد. شیخ سابق الازهر شیخ جاد الحق‏على جاد الحق در سال ۱۹۸۶ فتوا داد که «بهائیت فرقه‏اى‏مرتد از اسلام و در خدمت صهیونیسم و استعمار است».تمامى فتاوا و آرایى که از سوى الازهر و غیر الازهر در مصرابراز شده به عدم مشروعیت بهائیت به عنوان دینى رسمى‏معطوف بوده است. از این رو همگان در برابر حکم اخیردادگاه ادارى اسکندریه که وزارت کشور را به پذیرش رسمیت‏این فرقه جعلى به عنوان دین ملزم مى‏کرد، ایستادند و آن راحکمى مخالف دین برشمردند. اکثریت پارلمان مصر نیزرسمیت دادن به بهائیت را نامعقول و مخالف اراده دین خداکه هیچ دینى را پس از اسلام، به رسمیت نمى‏شناسددانستند. شمار اندکى از اعضاى پارلمان نیز حکم دادگاه‏اسکندریه را تنها به دلیل امکان یافتن شناخت شمار آنان وتسهیل برخورد با آنان و اندیشه‏اشان موجه دانستند.
بیش از حدود ده سال، کتابى تألیف و منتشر کردم و آن را«مشهورترین خائنان و مفسران در تاریخ امت اسلام» نام‏نهادم. در یکى از فصول این کتاب از باب و بهاء به عنوان‏خیانتکارانى که در صفوف امت شکاف انداختند، نام بردم ودر کنار این دو از غلام احمد قادیانى نیز نام بردم. چند ماه‏پس از انتشار این کتاب، جوانى بهائى به من برخورد و درباره‏بهائیت با من بحث کرد و گفت: بهائیت منادى صلح است. به‏او گفتم: منابع نوشته‏ام درباره بهائیت، کتاب‏هاى خودبهائیان است که حتى کپى نسخه‏هاى خطى برخى‏کتاب‏هایشان را در بغداد خریده‏ام و دیگر کتابهایشان که درمصر چاپ کرده‏اند؛ اما وى قانع نشد. از وى پرسیدم: چگونه‏بهائى شدى؟ گفت: پدرم بهایى بود و من هم دینم را از او به‏ارث برده‏ام. از او درباره شمار بهائیان در مصر پرسیدم: گفت:نمى‏داند؛ ولى شمار آنان بسیار اندک است و خود وى، کمتر ازده نفر از آنان را مى‏شناسد که همه آنان از بستگان او هستند.